• hand sanitizer overuse
  • weusi mcgowan
  • 5 year old body builder
  • douglas county schools colorado
  • lenny sullivan
  • clarsach
  • bruce springsteen death in family
  • ares rocket
  • lenny sullivan
  • boulder valley school district
  • acc
  • larry johnson chiefs
  • front range community college
  • snagglepuss sign off
  • glen davis fight
  • agassi
  • 15 year old kills 9 year old
  • matthew hoh
  • satire
  • simon halls
  • bloodletting
  • denver international airport
  • john william lomax
  • rit sis
  • larry johnson twitter slur
  • john william lomax
  • cash for carts
  • blake griffin
  • elena desserich
  • ritalin
  • john quincy archibald
  • ares 1 x launch
  • pumpkin templates
  • nasa ares launch live
  • little buddy child tracker
  • ares rocket
  • larry johnson chiefs
  • ares launch
  • jefferson county public schools
  • littleton public schools
  • turmeric
  • southwest air
  • richmond ca
  • triboelectrification
  • jump math
  • jeffco schools
  • nasa rocket launch today
  • invictus
  • laramie county school district 1
  • i can transform ya video
  • nfl power rankings week 8
  • christiane plante
  • southwest airlines
  • jeannie buss
  • nasa ares launch live
  • nasa rocket launch today
  • blythe masters
  • ares 1 x launch
  • street legal golf carts
  • shelley tyre
  • baby einstein refunds
  • india vs australia 2nd odi
  • susannah feldman
  • valparaiso community schools
  • animecrazy
  • droid countdown
  • boston market
  • charlene hill
  • nasa launch
  • notes left behind
  • ivanka trump s wedding
  • halloween costumes for college students
  • nfl power rankings week 8
  • chy huang
  • dancing with the stars results october 27
  • national chocolate day
  • a moveable feast bftf pwbeat reiman inforumblog debate wevegotheart ethnologik vesterblog churchill turbolapin

    یخده از این ور آ اون ور

    March 3rd, 2009

    رفتم توی سوپر مارکت و یک بیسکویت برداشتم. فروشنده گفت سه دلار و نود و نه سنت . با اطمینان به نفس یک بیست دلاری و یک عدد یک سنتی گذاشتم روی پیشخوان که مثلن کار آقا را راه انداخته باشم

    فروشنده خیلی آروم یک سنتی را بهم پس داد و گفت اینو لازم نداره و در عوض بهم یک ده دلاری داد و یک  پنج دلاری و یک یک دلاری و یک یک سنتی پس داد

    هر چی فکر می کنم نمی فهمم که با کدوم عقل من بیست دلار و یک سنت به یارو دادم . لابد به عمرم ریاضی نخوندم و جمع و تفریق بلد نیستم

    ××××××

    از دیروز کارم عوض شد . یعنی عوض نشد . میزم همون میز است و ریسم همون ریس و تیم هم همان تیم  و وظایف من هم مثل گذشته است. ولی با این وجود از دیروز کارم عوض شد . از دیروز یک جور دیگه اومدم سر کار . و امروز هم همون جوری اومدم سر کار که دیروز اومدم

    ××××××

    از لیلا ممنونم. بخاطر بودنش و احساسش و وجودش و ایمیلش و محبتش … برای دیدنش لحظه شماری میکنم

    ××××××

    از محسن هم ممنونم . بخاطر محبتش . مثل همیشه

    ××××××

    از اینکه بهم دیکته کنن کاری انجام بدم حالم به هم میخوره . بهم دیکته کرد که کاری انجام بدم . جوابش را دادم و حالیش کردم که نوکر آقاش غلوم سیاااااه

    ×××××××

    زندگی یکی داره بد جوری توی این اوضاغ اقتصادی افتضاح کن فیکون میشه . شاهد از دست دادن همه زندگی اش هستیم و برای کمک به وضعش هیچ کاری نمیتونیم براش انجام بدیم. داره سقوط میکنه

    ×××××××

    هوا همچنان سرد است مثل سگ . دیروز گلو درد گرفتم . اگه مادرم اینجا بودن لابد برام سوپ می پختند . ولی نبودند که . من هم خودم را لوس نکردم و یک قابلمه سوپ پختم. شب دوستم اومد دم منزل بهش یک کاسه سوپ دادم . گفتم بذار اقلن دوستم یک کاسه سوپ نطلبیده بخوره . تا داشتیم سوپ را بهش میدادیم فربد دوید و نقاشی اش را داد به اون دوست و لبخندی از رضایت روی گونه هاش نقش بست که با دنیا نمیشد عوضش کرد .

    ××××××××

    عید داره نزدیک میشه . مثل بچه ها ذوق عید را دارم. تخم مرغ رنگ کردن با فراز است و سبزه سبز کردن با من . دو سال است سبزه سبز میکنم و الحق خیلی خوب میشه . امسال چند تا اضافه سبز میکنم و نزدیک عید شد میدم به اونهایی که دلتنگ سبزه های مامان هاشون هستند

    ×××××××××

    کار سختیه که دوست خیلی عزیزی داشته باشی که به قول بابایی بتونی باهاش ساعتها موضوع حرف و گپ زدن داشته باشی ولی تحمل همسر اون دوست را نداشته باشی … حتا برای یک ثانیه . حالا تکلیف چیه ؟ باید از خیر هر دو شون گذشت یا باید بخاطر گل روی دوست عزیز همسرش را به هر بدبخت تحمل کرد ؟ عجب مسایل بغرنجی توی این دنیا هست

     

     

     

     

     

     

    نويسنده: محسن مخملباف

    February 27th, 2009

    اینو باید اینجا نگه دارم که گمش نکنم

    از من خواسته ايد براي انتشار كتاب حاضر يادداشتي بنويسم و براي تحويل آن تاريخي را مقرر كرده ايد. مي روم به تاجيكستان كه فيلم بعدي ام را بسازم. 10 روزي در جشنواره سينمايي كشوري كه اين فرودگاه متعلق به آن است رئيس ژوري بوده ام. اينجا فرودگاه شهر كي يف در كشور اوكراين است. بلندگو اعلام مي كند كه هواپيما تاخير دارد، پس بهتر است اين تاخير را مغتنم بدانم و همين حالابراي شما چيزي بنويسم. براي من هميشه فردا دير است. هرگاه كاري را به فردا انداختم ، هيچ وقت انجام نشد. از كجا كه فردايي در كار باشد. از كجا كه اگر حالاننويسم، بعدها بنويسم. در منطقه اي از جهان زندگي مي كنم كه هر لحظه ممكن است زندگي ات به پايان برسد. همين چند ماه پيش يك بمب دستي جلوي دوربين فيلمبرداري سميرا دخترم منفجر شد، يك اسب كشته شد و 6 نفر به شدت زخمي شدند. بعد از 2 ماه يكي از زخمي ها كه پيرمرد رهگذري بود بر اثر جراحات وارده درگذشت. به همين راحتي! مي توانست همه مرده باشند. به همين راحتي. مي توانست سميرا مرده باشد. مي توانست دستيار او كه كنار قلبش از بمب سوراخ شده بود، كشته شده باشد

    مي نويسماگر اينجا در فرودگاه ننويسم، معلوم نيست ديگر بتوانم بنويسم. قول مي دهم هرچه از مغزم عبور كرد را ثبت كنم تا شما دريابيد كتابي كه در دست داريد درباره چه جور آدمي نوشته شده. اين نوشته يك جور فرافكني است.يك جور ثبت موضوعاتي است كه در اين لحظه از ذهن من مي گذرد. يك جور نوار مغزي. 1-

    من در تهران به دنيا آمده و زيسته ام. هر شهروند تهراني هر روز صبح كه از خواب بيدار مي شود سه خطر را در برابر خود مي بيند. اول زلزله چون قرار است يك زلزله بزرگ بيايد و تهران، شهري با جمعيت 15 ميليون نفر را ويران كند. اين اولين ترس هر ايراني است. دومين ترس مربوط به حمله هاست. از 11 سپتامبر سال 2001 تا حالاكه آخر اكتبر سال 2007 مي باشد، هر روز قرار است كه آمريكا حمله كند. پيش ترها هر شب صدام حسين عراق قرار بود حمله كند و يا مي كرد. سومين ترس مربوط است به اينكه هر ايراني هر روز كه از خانه بيرون مي آيد منتظر است سر كوچه تصادف يا ناگهان سكته كند و يا مثلادستگير شود. معلوم نيست چرا؛ مي تواند به علت دلسوزي و رساندن يك مصدوم رانندگي به بيمارستان باشد.

    به خاطر همه اين ترس ها، هر ايراني هر روز مي كوشد تا جايي كه ممكن است بيشترين زندگي اش را بكند. مي كوشد تا هر كاري را كه دارد به آخر برساند. از كجا كه فردايي هم در كار باشد. پس همين حالابرايتان مي نويسم. چون من به فرداي خود اطمينان ندارم.

    طبق آمار اخير دولت ايران فقط 70 هزار ايراني هر ساله از سيگار مي ميرند. باور ندارم . اين 70 هزار نفر از ترس مي ميرند. طبق همان آمار 27000 نفر هم در تصادف مي ميرند.

    وقتي 3 سال پيش از ايران به تبعيد خودخواسته مي آمدم با رئيس جمهور دموكرات قبلي (خاتمي) ملاقات كردم، گفتم: مي روم. گفت: كجا؟ گفتم: آمار مرگ و مير هر سال را در آخرين روزنامه سال مي خوانيد؟ گفت: نه، گفتم: به خاطر همين مي روم چون در ايران هيچ كس حتي رئيس جمهور هم نمي داند كه ما چرا و چقدر مي ميريم.

    بيهوده نيست كه فيلم هاي ايراني اين قدر درستايش زندگي ساخته مي شوند. وقتي چيزي هست از آن نمي گوييم. وقتي كه نيست مدام درباره اش حرف مي زنيم. ما ايراني ها هر لحظه درباره زندگي و آزادي و عدالت و اخلاق حرف مي زنيم.

    بلندگوي فرودگاه تاخير يك ساعته ديگري را اعلام مي كند. پس تا وقت هست بايد بنويسم. 2-

    من در زندگي خيلي به مدرسه نرفته ام. خود آموخته ام، وحشي رشد كرده ام، اما وقتي همسر اولم درگذشت، مجبور شدم به بچه هايم همه چيز را بياموزم. از نقشه تهران تا دوچرخه سواري و آشپزي تا سينما. پيش از اين او، معلم آنها بود. پس از او، هشت سال تمام در كنار كار هنري معلمي كرده ام و گذشت زمان از من يك معلم ساخت. چيزي كه از آن بيزارم. اكنون مي كوشم از آن بگريزم، اما ديگر به آن آلوده شده ام. پس بگذاريد كمي براي شما هم معلمي كنم. درس اول: فايلينگ.

    وقتي فيلم اولم را ساختم ، نه هيچ كتابي درباره سينما خوانده بودم و نه در هيچ كلاسي شركت كرده بودم. فقط قصه نويسي بلد بودم و هزاران درد و رويا را با خودم از چهارو نيم سال زندان همراه آورده بودم. پس از آنكه سه فيلم اول را ساختم، تازه به سينما علاقه مند شدم و تصميم گرفتم آن را بياموزم تا پيش از اين تنها سينما را براي بيان حرف هايم انتخاب كرده بودم.

    همه كتابخانه هاي ممكن را گشتم و چهارصد كتاب تاليف و ترجمه اي را كه در ايران آن زمان در مورد سينما منتشر شده بود را يافتم. آنها را از كتابخانه ها و دوستانم قرض گرفتم و 6 ماه تمام مشغول خواندن آنها شدم. حرف هاي زياد و متناقض كتاب ها مرا گيج مي كرد. هرچه را امروز خوانده بودم ، فردا از ياد مي بردم. تصميم گرفتم هر كتابي را خلاصه كنم و هر نكته اي را در صفحه مربوط به آن موضوع يادداشت كنم. مثلاآنچه را درباره لنز مي آموختم، در صفحه مربوط به لنز و آنچه را در مورد بازي و تدوين و رنگ و فرم و توليد و لوكيشن ودر صفحه اي كه برايش تدارك ديده بودم يادداشت مي كردم. هركدام را در يك صفحه. وقتي پس از شش ماه خواندن كتاب ها تمام شد ، يادداشت هايم خود به اندازه ده كتاب شده بودند. آنها را دوباره خواندم و خلاصه كردم، از بين مطالب متناقض آنچه را به سليقه خودم نزديك تر بود، پذيرفتم و دوباره آنها را در يك كتابچه كوچك جيبي پاكنويس كردم؛ با سرفصل هاي مجزا. از اين به بعد هرگاه سر فيلم ها به مشكلي برمي خوردم به اصولي كه داشتم مراجعه مي كردم و راه حلي براي آن مي يافتم. مثلاهرگاه براي يافتن لوكيشن مي رفتم ابتدا به صفحه لوكيشن مراجعه مي كردم تا ببينم چه نكاتي را در انتخاب مكان فيلمبرداري نبايد از ياد ببرم و هر گاه در مورد تدوين دچار مشكل مي شدم به صفحه تدوين مراجعه مي كردم. پس از اين هر كتابي را خواندم اگر نكته تازه اي داشت در همان صفحه مربوطه يادداشت مي كردم. هرچند خيلي زود فهميدم كتاب هاي جديد بيشتر رونويسي از كتاب هاي قديمي است، مثل خيلي از فيلم هاي جديد كه كپي فيلم هاي قبلي است. همچنين آنچه را در تجربه مي آموختم، به صورت اصلي بر اصول قبلي كتابچه ام مي افزودم. اين روش فايلينگ را از زندان آموخته بودم . در زندان سياسي ما نمي توانستيم دور هم بنشينيم و از همديگر بياموزيم، تنها مي شد دو نفري به گفت وگو پرداخت. در نتيجه ما آنچه را از هم مي آموختيم در ذهن مان خلاصه، طبقه بندي و حفظ مي كرديم و در گفت وگو با ديگران اين خلاصه هاي طبقه بندي شده را دوباره توسعه مي داديم.

    بعدها كه كامپيوتر آمد. ديدم چقدر فايلينگ زندان سياسي ما شبيه آن چيزي است كه در طبقه بندي فايل ها در كامپيوتر به كار مي بريم. گاهي فيلمسازان جوان از من مي پرسند: چگونه سينما را بياموزيم. مي گويم بهتر است اول بدانيم چگونه آنچه را كه آموخته ايم از ياد نبريم. كتاب ها و معلم ها فراوانند. از همه آنها مي توان آموخت. مهم اين است كه چگونه آنچه را آموخته ايم، در وقتي كه واقعا به كارمان مي آيد، به ياد آوريم. حافظه ما آن قدر قوي نيست . متاسفانه درست وقتي كه آنها را لازم داريم از ياد مي روند. اگر قرار بود هر چه را آموخته ايم، هميشه به ياد بياوريم، اين لحظه ما از لحظه هاي گذشته ما منفجر مي شد. ما درهر لحظه، به قطره اي از آنچه در درياي حافظه مان داريم نيازمنديم. براي اين كار بايستي با يك روش به كمك حافظه رفت و به صورت متمركز آنچه را نياز اكنون است از انباشت گذشته بيرون كشيد. من سينما را با خواندن 400 كتاب از طريق روش فايلينگ آموختم.

    بلندگو مي گويد هنوز از پرواز خبري نيست. پس چرا ننويسم؟

    3- وقتي 15 ساله بودم همزمان با فرانكوي اسپانيا، شاه در ايران ديكتاتوري مي كرد و من به مبارزه سياسي روي آوردم به اين اميد كه با تغيير حكومت به عدالت و آزادي خواهيم رسيد. در 17 سالگي به زندان رفتم . در آنجا بود كه دريافتم حتي زندانيان سياسي كه براي عدالت و آزادي زير شكنجه بودند در هر فرصتي بر يكديگر حكومت مي كردند. معلم بزرگ همه ما در فاشيسم، فرهنگ ما بود كه از ما حتي در حالت مبارزه عليه فاشيسم يك فاشيست مي پروراند. وقتي انقلاب پيروز شد و ما از زندان آزاد شديم ، تمام دوستان نزديك من وكيل مجلس و وزير و حتي رئيس جمهور شدند. (دوران رجايي دومين رئيس جمهور ايران پس از انقلاب) اما من آنها و سياست را ترك كردم و سراغ سينما آمدم. به اين اميد كه از طريق تاثير بر فرهنگ، به جامعه ايران براي رسيدن به آزادي كمك كنم.. بعد ها كتاب هاي و فيلم هايي از من توقيف شد و فيلمنامه هاي بسياري از من رد شد. توسط همان دوستاني كه روزي با هم براي عدالت و آزادي در زندان شكنجه مي شديم.

    يكي از آنها روزي به من گفت: درست است كه ما برخي از فيلم هاي تو را در جامعه نمايش نمي دهيم اما آنها را با زن و بچه هايمان در خانه مي بينيم و ياد دوران زندان مي افتيم و مي گوييم ما يك روزي با اين فيلمساز در يك زندان زير شكنجه بوديم. بعد آن دوست قديمي دوستانه به من توصيه مي كند براي جاودانه شدن كمي لازم است به دولت نزديك شوم، مي گويد اگر مردم فيلم هايت را نبينند، كم كم فراموش مي شوي . انگار كه اصلانبوده اي. من به او جواب مي دهم: عمر فيلم هاي من از عمر دولت شما بيشتر است

    ديگر بايد بروم و سوار هواپيما شوم. از جايم بلند مي شوم. چقدر زانوهايم درد مي كند. بلندگوي فرودگاه تاخير دوباره اي را اعلام مي كند. بايد ساعتي ديگر معطل شوم. مي نشينم. چرا زانوهايم درد مي كنند؟ مال 50 سالگي است ، يا نشستن زياد ؟ راستي هميشه دردهايم مرا در ساختن فيلم هايم ياري داده اند. در سه سال گذشته كه از ايران بيرون بوده ام، بيشتر اوقات را در تنهايي به سر برده ام. اگر دردهايم نبودند كه مرا همراهي كنند، از تنهايي دق مي كردم. 4-

    اولين چيزي كه من در سينما آموختم، جنگ بين خواب تماشاچي و فيلم روي پرده بود. تماشاچي ها همواره در سالن سينمايي كه تاريك است فيلم مي بينند. در اين سالن ها هوا معمولانه گرم و نه سرد است و تماشاچي به روبرو خيره مي شود. اين درست همان حالتي است كه پس از ده دقيقه هر كسي بايستي به طور طبيعي به خواب رود . مگر آنكه فيلم روي پرده بتواند بر خواب غلبه كند. جنگ اصلي در سالن سينما، جنگ خواب تماشاچي و فيلم روي پرده است. فيلمسازان هاليوودي و پيروان آنها در هر كشوري با اكشن ، ايجاد سر و صدا و تعقيب و گريز ، جلوي خواب رفتن تماشاچي را مي گيرند و فيلمسازان هنري كه بر پرده زيبايي مي آفرينند معمولادر غلبه بر اين خواب ناموفقند، چه تاسفي براي من بود وقتي دريافتم فيلم هاي خوب همان فيلم هاي خسته كننده و خواب آورند. براي همين، آن اوايل وقتي فيلم هاي آنتونيوني و تاركوفسكي را ديده بودم خوابم برده بود

    بلندگو اعلام مي كند كه هواپيما باز هم تاخير دارد. از كجا كه اصلابيايد. از كجا كه اگر بيايد پرواز كند و اگر پرواز كند از كجا كه من تا وقتي كه شما تعيين كرده ايد، فرصتي بيابم كه برايتان بنويسم. پس تا وقت هست مي نويسم. 5-

    وقتي اولين فيلمم را ساختم، چيزي از سينما نمي دانستم. اما حرف هاي زيادي براي گفتن داشتم. از سياست به سينما وارد شدم تا انديشه هايم را با ديگران در ميان بگذارم. امروزه وقتي در فستيوال ها براي داوري نسل جديد سينما مي روم، مي بينم كه نسل امروز، سينما را بلد است اما كمتر حرفي براي گفتن دارد. بچه هايم سميرا و حنا از من مي پرسند: در سينما كدام يك مهم تر است، حرفي براي گفتن داشتن يا نحوه زدن حرف؟ هردو. اين را من پاسخ داده ام، اول بايد حرفي براي زدن داشت، بعد روش گفتن آن را يافت.

    تصور مي كنم نسل امروز به خودش مي گويد: كاركردن با دوربين ديجيتال و مونتاژ با برنامه آداپ پريمير و ساختن پوستر با برنامه فتوشاپ را بلد شديم، چرا نمي رويم يك فيلم بسازيم، بي آنكه دردي يا حرفي داشته باشند. گويي سينما دانستن 3 برنامه كامپيوتري است.

    هنوز از پرواز در اين فرودگاه خبري نيست. پس مي نويسم. هر چند خودكارم كمرنگ تر از اول مي نويسد

    خاطرم هست وقتي در زندان بودم هر هفته مادرم براي ملاقات به ديدنم مي آمد. محل ملاقات ما راهروي باريك و بلندي بود كه دو رديف ميله آهني آن را از درازا به سه قسمت تقسيم كرده بود. يك قسمت براي ما زنداني ها. رديف وسط براي پاسبان ها كه به حرف هاي ما گوش كنند و رديف سوم براي خانواده زندانيان.

    وقتي نام ما از بلندگو خوانده مي شد، يكي يكي به اين راهروي باريك ملاقات وارد مي شديم. اولين زندانيان به راحتي حرف هاي خانواده هايشان را مي شنيدند و مي توانستند با آنها حرف بزنند . پليس هاي رديف وسط نيز با دقت به حرف هاي آنها گوش مي دادند تا مبادا حرف هاي سياسي بين آنها رد و بدل شود. اما كم كم بقيه زنداني ها هم مي آمدند و شروع به حرف زدن مي كردند و شنيدن حرف يكديگر مشكل مي شد . بعد هر كس مي كوشيد با فرياد، صداي خود را از ديگران بلندتر كند تا به گوش ملاقاتي يا زنداني اش برساند. حاصل اش چيزي جز ايجاد يك نويز حجيم و وحشتناك نبود. ديگر كسي حرف كسي را نمي شنيد. در اين لحظه پليس ها هم با خيال راحت سرگرم ديد زدن به دختر هاي زيباي خانواده زندانيان مي شدند. چرا كه بيم رد و بدل شدن حرف هاي سياسي را نداشتند. اين خاطره مرا به ياد وضعيت امروزه سينما مي اندازد. در گذشته ما يك فليني داشتيم و ميليون ها تماشاچي. امروزه ما صدهزار فيلمساز داريم و اندكي تماشاچي. آيا از دست رفتن تماشاچي براي فرار از اين نويز نيست؟ مي پذيرم كه سينماي ديجيتال شرايط فيلمسازي را دمكراتيك تر كرده است و هنر سينما را از انحصار سانسور ، تكنسين ها و سرمايه داران آزادتر كرده است. مي پذيرم كه ديجيتال دوربين نسلي است كه چيزي در كف جز يك دوربين هندي كم ندارد و بايد از نسلي دفاع كند. من اينها را در دفاع از ديجيتال بارها خود گفته ام. اما در عوض موقعيت كار با ديجيتال چنان آن را عوام زده كرده است كه يافتن يك فيلم از كسي كه واقعا فيلمساز است، هزاران بار مشكل تر از زمان گذشته است. ديروز اگر يك فليني داشتيم و شرايط اجازه نمي داد 10 فليني ديگر شناخته شوند، شرايط امروز در زير اين نويز همان يك فليني را هم از بين مي برد.

    من آن روزها در اتاق ملاقات زندان وقتي كه صدا ها بر هم سوار مي شدند، دست از حرف زدن برمي داشتم و تنها مادرم را نگاه مي كردم . امروزه نيز گاهي در اين حجم نويز و بي حرفي فيلمسازان، از فيلم ساختن مي ترسم. آيا با اين حجم فيلم مي توانيم خوب و بد سينما را از هم تشخيص دهيم؟ نقد معاصر در مقابل اين حجم نويز آيا سليقه خود را از دست نداده است؟ من به شخصه محصول دوراني هستم كه در كره زمين سالي

    2000 فيلم ساخته مي شد و من يكي از 2000 فيلم سال را مي ساختم و براي اينكه يكي از آن دوهزار فيلمساز باشم از درد ها و روياها و رنج هاي زندگي خودم و جامعه ام كمك مي گرفتم و شب و روز مطالعه و تحقيق مي كردم اما مي توانم تصور كنم فيلم هاي بسياري امروزه محصول يك جوك بامزه در يك شب نشيني است. چند جوان دور هم نشسته اند ، يكي از آنها جوك نو يا كهنه اي را تعريف مي كند و ديگري مي گويد: عجب سناريويي! اگه فردا وقت دارين بريم اين فيلمو بسازيم و يك هفته بعد اين فيلم راهي فستيوال ها مي شود و با چنين فيلم هايي جشنواره هاي بامزه اي هم راه افتاده است. جشنواره فيلم هاي 24 ساعته! يعني توليد فيلم نبايد از 24 ساعت بيشتر وقت گرفته باشد. من منتظر جشنواره هاي يك ثانيه اي هستم.. نخنديد، در راه است!

    فيلم هاي ديجيتال امروزه اغلب مرا به ياد جنين هاي توي شيشه الكل آزمايشگاه ها مي اندازند. در فستيوالي كه همين 10 روز پيش داور آن بودم، بسياري از اين فيلم هاي جنيني را ديدم. آنها براي آن كه به دنيا بيايند به زمان احتياج داشتند و براي همين بيشترشان ناقص الخلقه به دنيا آمده بودند. 20

    سال پيش سينما در انحصار نخبگان بود. سينما هنر دشواري بود. ورود به سينما و ساختن فيلم به خودي خود يك معجزه بود. بايد حكومت ها راضي مي شدند كه فيلم به قدرتشان لطمه اي نزند. پولدار ها بايستي مطمئن مي شدند كه پولشان به اضافه سود برمي گردد. مردم بايستي سرگرم مي شدند. منتقدين بايستي هنر فيلمساز را صحه مي گذاشتند. تو به عنوان يك كارگردان بايستي متفاوت مي بودي، فلسفه مي دانستي، عكاسي و نقاشي مي فهميدي، قصه نويس يا قصه شناس مي بودي، به طور كنايي سياسي مي بودي و در عين حال يك تكنسين ماهر مي بودي و مثل شتر مي توانستي يك هفته آب و غذا نخوري و سر صحنه راه بروي. در اين بين بسياري از شعرا و فلاسفه و نقاشان و قصه نويسان و حتي نوابغ هم راه ورود به اين سينما را نداشتند. چون سرمايه گذاري روي حرف آنها سود پول سرمايه داران را بر نمي گرداند و حكومت ها از شهرت كساني كه گردن به حكومت نمي سپردند مي ترسيدند . با اين همه در سال حدود 2000 فيلم سينمايي ساخته مي شد و شما علي رغم مشكلات فراوان آنتونيوني ها ، برگمن ها، وجيت راي ها و كوروساوا ها را هم داشتيد و اگر از 2000 فيلم 1900 تايش بد بود 100 تايش خوب بود و يافتن 100 فيلم خوب از 2000 فيلم كار فستيوال ها و سينماشناسان خبره بود.

    ديجيتال آمد. انقلاب شد. تكنسين ها مردند. چون با يك دوره يك ماهه هزاران هزار نفر فيلم برداشتند و خود را فيلمبردار دانستند. تهيه كنندگان فرو ريختند، چون بدون پول هم مي شد فيلم ساخت. سانسور ضعيف شد، چون ديجيتال كوچك بود و بدون امكانات وسيع كه قابل كنترل باشد، آدم ها فيلم هايشان را مي ساختند.

    واقعا يك انقلاب شد و دوربين مثل قلم در اختيار همه قرار گرفت. اما حكومت ها بيكار ننشستند.. هزاران هزار فيلم ديجيتال در ستايش قدرت خودشان ساختند. پولدار ها بيكار ننشستند. روي فيلم هاي ديجيتال براي سود سرمايه گذاري كردند و تكنسين ها دوباره به كار ديجيتال مشغول شدند. حالابه جاي 2000 فيلم در سال 100 هزار فيلم ساخته مي شود اما فيلم خوب همان 100 تا مانده است وحالامشكل اين است كه چگونه صد فيلم خوب را از بين اين صد هزار فيلم بد و متوسط پيدا كنيم. از 100 هزار مدعي سينما كداميك واقعا فيلمساز است؟ حكومت ها مي گويند: هواداران ما! سرمايه داران مي گويند: شركاي هنري ما! نيمه نقادان به وفور اين روزها، مي گويند: دوستان ما!و مردم مي گويند: هيچ كس! و براي همين صندلي سالن هاي سينما از تنهايي افسردگي گرفته اند و سينماداران ترجيح مي دهند سالن سينمايشان را به پاساژ تبديل كنند و خلاص.

    مرا ببخشيد - يك جمله معترضه- فرق بين دوربين هاي قبلي با دوربين هاي ديجيتال امروزي ، فرق عشق و فاحشه است. ديجيتال گاه و البته بيشتر، فاحشه اي است كه به هر غيرهنرمند و غيرسينماگر و بي استعدادي هم وصلت مي كند. براي همين تا ديروز در كنار آن همه نويسنده متعهد، مشتي قلم فروش داشتيم و امروزه در كنار اندكي سينماگر، انبوهي دوربين فروش.

    راستي سينما نگاه مي خواهد يا دوربين؟ اين را حنا از من مي پرسد. پاسخ داده ام: اول نگاه، دوم دوربين..

    دوربين ها به سرعت بر روي دوش بي استعدادان از اين سو به آن سو مي چرخند و فرصت مكث را بر هر چيز از دست داده اند. تدوين فيلم ها به شات هاي زير يك ثانيه رسيده است. پن و سوييچ پن و دويدن با دوربين روي دست همه جا بيداد مي كند، چرا كه اگر دوربين يك لحظه بايستد، فيلم فرو خواهد ريخت و همه ضعف ها لو مي روند و معلوم مي شود آرتيستي پشت دوربين نيست. ديجيتال منجر به سرعت شده است.آيا فهم معضلات زندگي پيچيده امروز انسان براي اين سرعت ساخته شده است؟ اين را سميرا مي پرسد.

    منتقدين هم در اين وانفسا سطح توقعشان پايين آمده. ديگر منتقدين از فيلمسازان توقع يك نابغه و يك پيامبر و يا يك مصلح را ندارند، چون سينما عوام زده شده است. نسل امتيوي روشنفكر و هنرمند دوران است.

    كميته هاي انتخاب فيلم گيج شده اند. سال قبل در جشنواره ونيز ژوري فيلم هاي اول بودم. سطح فيلم ها آن قدر پايين بود كه گريه ام گرفت. از كسي كه انتخاب اوليه را كرده بود علت را پرسيدم. گفت من احساسم را نسبت به انتخاب فيلم ها از دست داده ام، چون روزي 10 فيلم مي بينم. آيا اگر با زيباترين هاي دنيا هم روزي 10 بار عشق بازي كنيد، احساستان را نسبت به هر چه عشق بازي است از دست نمي دهيد؟ عشق بازي روزي 10 بار با زشت ترين ها چه؟ من اكنون روزي 10 فيلم بد مي بينم و علاقه ام را نسبت به سينما از دست داده ام.اين را مسوول انتخاب فيلم ونيز گفت.

    سينما با ديجيتال دچار سرطان شده. اين سرطان هرچه بيشتر رشد كند، سينما زودتر مي ميرد. كميت بالارفته ، كيفيت پايين آمده . چه پارادوكسي!!

    حركت سينما سيكلي است. گاه پايين و گاه بالامي رود. اكنون سير سينما نزولي است.آيا عمر ما به سير صعودي آن دوباره قد مي دهد؟ فستيوال ها كه كارشان پرورش تماشاچي فهيم بود تا از هنر ناب دفاع كنند، اكنون براي عقب نماندن از غافله سرعت، وارد اين مسابقه شده اند

    . ريتم تند، در فيلم ها حرف اول را مي زند. به خودم مي گويم: ديگر به فستيوال ها هم نمي روم. ديگر فيلم نخواهم ساخت. پيش از مرگ سينما خواهم مردآه چقدر دلم براي فيلم هاي خسته كننده تنگ شده است. زانوهايم درد مي كنند. من با دردهايم خو كرده ام. درد هايم با هم جا عوض مي كنند. كمرم درد مي كند. سرم درد مي كند. قلبم تير مي كشد. مژه هايم مي پرند. مي دانم كه وقتي پرواز كنم ، فشار خونم پايين مي آيد و خوابم مي برد و مي شوم مثل تماشاچي خفته در سالن خلوت سينما در مقابل فيلم هاي خوب و خسته كننده . يكباره دلم براي پاراجانف و تاركوفسكي تنگ مي شود. آه كجايند آنها كه از جان خويش كاستند و نه از سينما؟

    خودكارم ديگر خيلي كمرنگ شده است و آرام مي نويسم. اگر خودكارم تمام شد، نوشتن من هم تمام مي شود . گويي پروازي نيست و من محكوم زيستن و نوشتن در فرودگاه شده ام. خودكار مهم تر است يا نوشته نانوشته؟ اگر خودكار نبود نانوشته ها چگونه نوشته مي شدند؟ اين را خودكار بي زبان بيچاره از من مي پرسد. از هم اكنون از شما عذر مي خواهم. مي ترسم نوشته ام هم مثل زندگي ام يكباره تمام شود

    انتخاب اول یا دوم

    February 27th, 2009

     

    انتخاب اول - کودک خردسال آدم بیمار بشه و از بین بره
    انتخاب دوم - آدم خودش بیمار بشه و زمانی از بین بره که کودک خردسالی داره
    =======

    انتخاب اول -  آدمی همیشه روی بد بختی را دیده باشه و همیشه گرسنه باشه و در حسرت یک وعده غذایی کامل

    انتخاب دوم - آدمی در بزرگسالی همه مال و اموالش را از دست بده . ماشینش را از دست بده . منزلش را از دست بده و  بیکار بشه و به خاک سیاه بشینه

    =======

    انتخاب اول - بشینیم و نظاره گر باشیم و رای ندیم تا باز هم احمدی نزاد بره بالا و اوضاع از این هم تیره و تار تر بشه

    انتخاب دوم - به گزینه ای  غیر از احمدی نزاد رای بدیم و لا اقل خودمون حس کنیم سهمی در از بین بردن کشورمون نداشتیم

    =======

    انتخاب اول - در یک کشور سردسیر زندگی کنیم و دایم بنالیم از برف و سرما و یخ و یخ بندون

    انتخاب دوم - در کشوری گرمسیر زندگی کنیم و در حسرت یک قطره برف و بارون بسوزیم و فریاد بکشیم

    =======

    انتخاب اول - با کلی امید و آرزو فرزندت را بزرگ کنی و در جوانی از دستش بدی

    انتخاب دوم - همیشه در حسرت داشتن یک فرزند باشی و هرگز بهش نرسی

    =======

    انتخاب اول - پسرت به سن ازدواج برسه و عاشق دختری پنج سال بزرگ تر از خودش بشه که یک فرزند شش ساله داره

    انتخاب دوم - دخترت خوشحال باشه که بالاخره دوست پسری پیدا کرد که بتونه با کمک اون فرزند خردسالش را بزرگ کنه

    =======
    انتخاب اول - از اول قدر داشته هامون را بدونیم

    انتخاب - صبر کنیم تا وقتی چیزی را از دست دادیم افسوس بخوریم که هیچ وقت قدرش را ندونستیم

    =======

    این یا اون بالاخره ؟

    مهمانم من

    February 9th, 2009

    آقایی که میز کارش نزدیک به من است ولی توی یک تیم نیستیم و اسم همدیگه  را هم نمیدونیم و اصولن با هم هیچ صحبتی نمیکنیم اومده سراغم و ازم می پرسه بچه دارم ؟ و بعد سنشون را می پرسه و میگه فهمیدی چی شده ؟ اگه یادت باشه همیشه بچه ها بعد از تعیطیلات سیویک دی میرن مدرسه و معمولن روز اول مدرسه تقریبن میشه سوم یا چهارم و یا پنچم سپتامبر. ولی امسال سیویک دی هفتم سپتامبر است و برای همین روز اول مداس میفته به هشتم سپتامبر و حالا دولت نمیدونه چیکار کنه . چون بین اول و هشتم خیلی فاصله است و حالا طرحی مطرح کردن که چه و چه و چه

    اولش خنده ام گرفت و بعدش لجم گرفت . بهش گفتم واقعن چه مسایل بزرگی توی کانادا هست . اون آقا با جدیت ادامه داد آره . واقعن خیلی مهمه . چون مردم میخوان برنامه های تابستونشون را بچینن و باید دقیقن بدونن بچه ها از کی باید برن مدرسه

    با این ملت مرفه بی درد من چه حرف مشترکی میتونم داشته باشم . لبخند تلخی زدم و ازش تشکر کردم که اینقدر بهم آگاهی داد

    گرچه صاحبخانه لطفم میکنه
    سرخوش و مستم که مهمانم من

    مهد و حیوان

    February 5th, 2009

    یک دستگاه جوجه کشی کوچولو توی کلاس بغلی فربد گذاشتن   که  حدود بیست تا تخم مرغ را گذاشتن توش و به برق وصلش کردن و چراغش را هم روشن کردن  و از بیست روز پیش یک چوب خط هم به دیوار نصب کردن و هر روز یک خط اضافه کردن و کردن تا  پریروز که تخم مرغ ها شروع کردن به ترک خوردن و ترک خوردن

    توی این بیست روزه خداحافظی پدر و مادر ها کنار این دستگاه بود و عصر هم بچه ها باید کنار این دستگاه پیدا کنیم. بچه ها و معلم ها و پدر و مادر ها همه دور و بر این دستگاه هستند و همه چه ذوقی میکنن

    عجب صحنه جالیبه واقعن . من برای اولین بار بود میدیدم که جوجه از تخم در میاد. جوجه ای که هنوز توی تخم است چقدر قشنگ و ریز ریز به تخم ضربه میزنه و جوجه شیطون بلای چند ساعته چه تلاشی میکنه که دوستش یا خواهرش یا برادرش زود تر بیاد بیرون . جل الخالق

    جوجه ها بیست و چهار ساعت توی همون دستگاه میمونن و بعد منتقل میشن به یک کارتن که کفش پوشال های ظریف است و یک چراغ هم از بالا محوطه کارتن را گرم و روشن نگه میداره. تا دیروز عصر که من رفتم دنبال فربد حدود پنج تا جوجه کامل از تخم بیرون اومده بودن و هنوز به کارتن منتقل نشده بودن ولی بابایی گفت امروز صبح اون جوجه ها رفتن توی کارتن … جل الخالق

    دیشب به بابایی میگم .. میدونی این دستگاه را برای یک ماه اجاره کردن به قیمت صد و چهل دلار . نمیدونم لحنم چطوری بود که بابایی با خنده مخصوص خودش گفت . فکر کنم باید بریم تو کار جوجه کشی که البته بد فکری هم نیست . این دستگاه چنان بچه ها را وجد آورده و محیط مهد را شادتر کرده که بدم نمیاد ما هم بریم تو کار عمل آوردن یه مشت جوجه

    توی مهد یک شیشه گنده هم دارن که توش یک مارمولک سی سانتیمتری هر روز به آدم یک جور وغ زده ای نگاه میکنه و با چه سرعتی هم داره قد میکشه که خدا سلامت نگهش داره

    یک ماهی کوچولو هم توی یک تنگ است که درش را با  یک در توری بستن که دلبند های کوچولو خیلی بهش محبت نکنن

    فکر کنم بین جوجه کشی و مارمولک پروری و پرورش ماهی همون جوجه کشی بیشترین رای را بیاره

    یه مشت تضاد

    February 4th, 2009

    ایرانی های مقیم ایران که می خوان از ایران خارج بشن چقدر پز دارن که بدن. هر جا برن میتونن پز بدن که ما داریم میریم خارج و همه بهشون میگن به به خوش به حالتون

    ایرانی های مقیم خارج هر وقت بخوان برن ایران کلی پز میدن که ما داریم میریم ایران و بقیه با یک حسرتی بهشون میگن به به خوش به حالتون

    ————–

    ایرانی های مقیم ایران اگه بخوان عکسی توی فیس بوک و اورکات و مورکات بذارن میگردن هر چی عکس توی فرودگاه های خارح دارن یا عکسی توی خیابون های خارج دارن یا گیلاس مشروبی به دست دارن یا  شلوار کوتاه پوشیدن یا کنار ساحل دراز کشیدن یا باد داره موهاشون را میبره را جمع میکنن و به به بقیه نشون میدن

    ایرانی هایی که ساکن خارج ایران هستن میگردن عکس هایی که در تجریش و دربند و کویر یزد دارن یا یک عکسی پای سفره آبگوشت دارن یا توی یک سفره خانه یا مسجد هستند را جمع میکنن و به بقیه نشون میدن

    ————

    ایرانی های مقیم ایران برای بچه هاشون کارتون های جدید خارجی را می خرن که بچه هاشون از دنیا عقب نباشند و ایرانی های مقیم خارج در به در دنبال حسن و خانم حنا و کلاه قرمزی و  آقای مجری و توی ده شلمرود میگردن

    ————

    مسافر های عازم ایران یک عالمه استامینوفن  و ادویل ساخت شرکت اپوتکس برای فامیلشون میبرن و از اون طرف از ایران استامینوفن کودین  ساخت شیمی دارو  برای خودشون میارن

    ————

    مسافر های عازم ایران ریمل های مارک دار غیر تقلبی سوغاتی میبرن و از اون طرف سورمه گاوی دست ساز برای سه سالشون میارن  

    ————

    د برا چی چی کل علی ؟

    یه جای این کار می لنگه

     

     

    واژه زندگی قسمت دوم

    January 30th, 2009

    یک خشک شویی توی خیابان نظر غربی اصفهان هست که من سال های سال هر روز در راه مدرسه از کنارش رد میشدم و هزار بار اونجا لباس بردم یا لباس تحویل گرفتم

    از بس که خانواده ما عادت داشت قبض را گم کنه این آقای خشک شویی به ما هیچ وقت قبض نمیداد و میگفت برین… چه فایده … قبض لازم ندارین و خدا عمرش بده کلی کار ما را راحت کرده بود

    امسال تابستون که اصفهان بودیم پدرم می خواستند یک شلوار بهش بدن . طبق معمول خیابان شلوغ بود و جای پارک نبود . به پدرم گفتم شلوار را بدین من . برم ببینم چقدر عوض شده

    فکر نمیکنم بعد از سال شصت و نه من دیگه به اون خشک شویی سر زده بودم . وارد شدم و همین که چشمش به من افتاد گفت به به سلام خانم … و فامیلم را گفت . من به امام زمون کم مونده بود دو تا شاخ گنده در بیارم . میخواستم بپرم و بغلش کنم که این قدر با هوش و با صفا است

    با لهجه سنتنی اصفهانیش توی دو سه دقیقه مکالمه همه اطلاعاتی را که میخواست کسب کرد مبنی بر اینکه من کجا هستم و شوهر چیکاره است و چند تا بچه دارم و خلاصه یه بیست تا سوال دیگه

    آخرش هم با خنده گفت . مثی قدیماااا قبضم لازم نداریند . برین آ پس فردا بیایند

    و این به نظر من یعنی خود خود زندگی که توی این بلاد این مدلیش یافت می نشود

     

    واژه زندگی قسمت اول

    January 29th, 2009

     

    دختر بچه پنج ساله ای بودم که به خانه جدیدمون اسباب کشی کردیم و ساکن اون خانه بودیم تا سال اول دبیرستان من . یعنی میکنه به عبارت یه ده سالی

    بیشتر همسایه هامون ارمنی بودن و همشون هم به همسایه میگفتن همساده که برای من همیشه دلنشین بوده و هست

    یکی از این همساده ها زن و شوهر عزیزی بودن یه اسم آقای کارو و اوفیک خانم. آقای کارو یک آقای کاروی معمولی نبود . یک آقای کاروی بی نظیر بود و هست . یک سیبیل کت و کلفت مشدی و یک جفت دست زحمتکش و یک خونه که همیشه  توش پر بود از شیرینی های خوشمزه دستپخت اوفیک خانم. یک میز ناهار خوری بزرگ توی هال داشتن که ما هر وقت رفتیم توی خونه اشون این دو نفر به اندازه ده نفر بیشتر غذا و میوه و شیرینی داشتن و علتش هم این بود که این دو هیچ وقت بی مهمون نبودند

    زمستون ها ما بیشتر میرفتیم منزلشون و دور میز می نشستیم و الحق من چقدر شیرینی می خوردم . تابستون ها هم اکثرن شب ها اونها میومدن توی حیاط خونه ما و آقای کارو و پدرم تخته بازی می کردند

    تابستون ها اوفیک خانم و مامانم شلنگ آب را میکشیدن توی کوچه و تا ته کوچه را می شستند و هر دو چه لذتی می بردند از این آب بازی

    پدرم عاشق خیار شور هایی بودند که اوفیک خانم درست میکردند و من اصلن دوست نداشتم اون خیار شور های گنده را گاز بزنم که یهو دهنم را پر از آب نمک می کرد . ولی شیرینی ها … نگفتنی

    تابستون که ایران بودیم پدرم یک روز عصر گفتن دوست داری کجا بری ؟ گفتم خونه آقای کارو . فکر کنم بیشتر از بیست سال بود ندیده بودمش. رفتیم توی همان کوچه …اسم کوچه میدان کوچک بود و هنوز هم هست … وارد بن بست شدیم . اول از همه منزل قدیمی خودموون به چشم میخورد که دقیقن ته بن بست بود . چقدر عوض شده بود . چه درخت های بلندی. ما استخر داشتیم و حالا استخر را پر کرده بودن و این درخت ها جای همون استخر بودند

    مادرم گفتن میخوای در بزنیم و خواهش کنیم حیاط را بهمون نشون بدن ؟ گفتم بذارین اول آقای کارو  وافیک خانم را ببنیم . اگه گفتن همسایه مهربونیه این کار می کنیم.

    در زدیم و زدیم و زدیم ولی حیف که کسی را را باز نکرد … روی کاغذی اسممون را نوشتیم و از لای در انداختیم تو … نه آقای کارو را دیدیم و نه اوفیک خانم را و نه حیاط منزل قدیمی را
    چند هفته پیش پیغامی روی تلفن بود … از آقای کارو… پیغامش را گرفتم و چه خوب شد خونه نبودم . چون حتمن میزدم زیر اون گریه های خرکی و احساسی … باید به خودم مسلط بشم و یک روز بهشون زنگ بزنم و ببینم هنوز هم اوفیک خانم از اون شیرینی ها درست میکنه ؟

     

    واژه مرگ قسمت سوم

    January 28th, 2009

    آنیتا برای من همیشه یکی از بهترین ها بوده و هست . بارها قبلن ازش نوشتم از همه خوبی هاش و انسانیت اش و پاکی اش و صفاش.

    از آنیتا خیلی چیزها یاد گرفتم . آنیتا اواسط یکی از ترم ها پدرش را از دست داد ولی ترمش را لغو نکرد و معتقد بود با لغو کردن ترم پدرش بر نمیگرده

    وقتی پدرش فوت کرد رفتم منزلشون و چند روز در کنارش موندم . جلوی مادرش اشک نمی ریخت . گاهی می دیدم صورت متورم شده و پر از اشک ولی خبری از اشک نمیشد . آنیتا معتقد بود باید به مادرش دل خوش کنه و مادرش را برای خودش نگه داره

    ایران که رفتم قرار گذاشتیم همدیگه را ببینیم ولی پسر آنیتا آبله مرغان گرفت و گفت بهتره همدیگه را ملاقات نکنیم که فربد در این چند روزه آبله مرغان نگیره

    یک دفعه ازش بی خبر شدم . سر خودم هم خیلی شلوغ شد. من رفتم اصفهان و آنیتا تهران بود و دیگه ندیدمش… برگشتم و براش ایمیل زدم .. خبرش نشد… تلفن زدم و خبری نشد.. چند روز بعد به تلفن همراهش زنگ زدم و گفت مادرش سکته کردند و حسابی دستش به مادر بند بوده

    میتونستم تصور کنم آنیتا با یک پسر کوچولو و یک دختر کوچولو در شکم و یک مادر بیمار چه روزگاری داشته . ای کاش هر جوری بود می رفتم و میدیدمشون

    دیروز آنیتا برام ایمیل داد و بهم گفت مادرش را هم از دست داده . آنیتا روز های مرگ پدرش را بهم یاد آوری میکرد که من در کنارش بودم و حالا این روزها به یاد من است و من چقدر ازش دورم و چقدر به فکرش  و هیچ کاری از دستم بر نمیاد

    اگه کنارش بودم شاید برای آنیتا هیچ فرقی نمیکرد ولی حتمن برای خودم فرق می کرد

    آنیتا خوشحال است که شوهرش و بچه هاش کنارش هستند و باز هم بهم یاد آور شد که چه دختر قوی است

    واژه مرگ فعلن تمام شد

     

    واژه مرگ قسمت دوم

    January 28th, 2009

    چند روزی از ورودم به ایران نگذشته بود که شنیدم یکی از دوستان قدیمی خانوادگی مون حالش خوب نیست . کم کم فهمیدیم سرطان لوزالمعده گرفته . به شدت ناراحت شدم . دوستش داشتم همیشه و همیشه

    شاید بخاطر اینکه مادرم تعریف می کردن سال های سال پیش وقتی من دختر بچه نوپایی بودم که پدرم مدتی در کنارم نبود یک بار با این دوست  و خانمش و دخترش که دقیقن هم سن و سال من بوده با هم رفتیم پارک و دوستم خواسته بره روی دوش پدرش و پدرش اول نگاهی به من انداخته و اول من را برده روی دوشش و بعد از سواری دادن من دختر خودش را روی دوشش گذاشته

    من این خاطره را نه یکبار که هزاران بار از مادرم شنیدم و همیشه مهر این دوست روی قلبم بود

    همان عصر گرمی که رفتیم منزل دکتر ورقا با پدر و مادرم راهی منزل این دوست شدیم. پدرم با اون آقا در اتاقی نشستند و براحتی میشد صدای خنده هاشون را شنید . معلوم دارن مثل گذشته ها بذله گویی میکنند . و من و مادرم و دوست قدیمی ام و مادرش رفتیم توی آشپز خانه . مادر دوستم اشک می ریخت و میگفت چطور میتونم باور کنم مرتضی فقط سه ماد دیگه زنده است . دخترش هی میگفت … مامان آروم … صدات میره بیرون … و به آرامی اشک خودش را پاک میکرد

    این دوست عزیز را هم از دست دادیم و لااقل خوشحالم که تونستم برای آخرین بار ببینمش و برای خودم عکسی به یادگار بگیرم که آن چشمان سبز را هرگز فراموش نخواهم کرد

    ——–

    سالها پیش خانمش داشت میگفت … مرتضی دیشب خواب دیدم تو مردی.. و همون موقع شوهر بزله گو گفت .. یادت هست مسجد شلوغ بود یا نه

    و تنها سوال من از مادرم این بود که مسجد شلوغ بود و مادرم در جواب گفتند قیااااامت

    واژه مرگ ادامه دارد