واژه زندگی قسمت دوم
یک خشک شویی توی خیابان نظر غربی اصفهان هست که من سال های سال هر روز در راه مدرسه از کنارش رد میشدم و هزار بار اونجا لباس بردم یا لباس تحویل گرفتم
از بس که خانواده ما عادت داشت قبض را گم کنه این آقای خشک شویی به ما هیچ وقت قبض نمیداد و میگفت برین… چه فایده … قبض لازم ندارین و خدا عمرش بده کلی کار ما را راحت کرده بود
امسال تابستون که اصفهان بودیم پدرم می خواستند یک شلوار بهش بدن . طبق معمول خیابان شلوغ بود و جای پارک نبود . به پدرم گفتم شلوار را بدین من . برم ببینم چقدر عوض شده
فکر نمیکنم بعد از سال شصت و نه من دیگه به اون خشک شویی سر زده بودم . وارد شدم و همین که چشمش به من افتاد گفت به به سلام خانم … و فامیلم را گفت . من به امام زمون کم مونده بود دو تا شاخ گنده در بیارم . میخواستم بپرم و بغلش کنم که این قدر با هوش و با صفا است
با لهجه سنتنی اصفهانیش توی دو سه دقیقه مکالمه همه اطلاعاتی را که میخواست کسب کرد مبنی بر اینکه من کجا هستم و شوهر چیکاره است و چند تا بچه دارم و خلاصه یه بیست تا سوال دیگه
آخرش هم با خنده گفت . مثی قدیماااا قبضم لازم نداریند . برین آ پس فردا بیایند
و این به نظر من یعنی خود خود زندگی که توی این بلاد این مدلیش یافت می نشود