• hand sanitizer overuse
  • weusi mcgowan
  • 5 year old body builder
  • douglas county schools colorado
  • lenny sullivan
  • clarsach
  • bruce springsteen death in family
  • ares rocket
  • lenny sullivan
  • boulder valley school district
  • acc
  • larry johnson chiefs
  • front range community college
  • snagglepuss sign off
  • glen davis fight
  • agassi
  • 15 year old kills 9 year old
  • matthew hoh
  • satire
  • simon halls
  • bloodletting
  • denver international airport
  • john william lomax
  • rit sis
  • larry johnson twitter slur
  • john william lomax
  • cash for carts
  • blake griffin
  • elena desserich
  • ritalin
  • john quincy archibald
  • ares 1 x launch
  • pumpkin templates
  • nasa ares launch live
  • little buddy child tracker
  • ares rocket
  • larry johnson chiefs
  • ares launch
  • jefferson county public schools
  • littleton public schools
  • turmeric
  • southwest air
  • richmond ca
  • triboelectrification
  • jump math
  • jeffco schools
  • nasa rocket launch today
  • invictus
  • laramie county school district 1
  • i can transform ya video
  • nfl power rankings week 8
  • christiane plante
  • southwest airlines
  • jeannie buss
  • nasa ares launch live
  • nasa rocket launch today
  • blythe masters
  • ares 1 x launch
  • street legal golf carts
  • shelley tyre
  • baby einstein refunds
  • india vs australia 2nd odi
  • susannah feldman
  • valparaiso community schools
  • animecrazy
  • droid countdown
  • boston market
  • charlene hill
  • nasa launch
  • notes left behind
  • ivanka trump s wedding
  • halloween costumes for college students
  • nfl power rankings week 8
  • chy huang
  • dancing with the stars results october 27
  • national chocolate day
  • a moveable feast bftf pwbeat reiman inforumblog debate wevegotheart ethnologik vesterblog churchill turbolapin

    Archive for the 'خاطرات' Category

    از این گروه به اون گره فرج بود

    Thursday, July 29th, 2010

    از اینکه ریخت یک نفری را که قبلن میدیدم دیگه نمیبنم حسابی خشنودم. کارمون داشت به جاهای باریک میکشید . حرفم را زدم و برام شاخ و شونه کشید و فکر کرد همه چیز درست میشه و صلح میشه و لابد من منت کشی میکنم

    تهدید کرد و رفت تهدیداش را با ایمیل و خیلی محترمانه برایم فرستاد که بتونه هر وقت خواست با دلیل و مدرک اخراجم کنه . منم جواب ایمیل را خیلی محترمانه پسش دادم و ازش خواستم برای حرفهاش سند و شاهد ارایه بده

    بهم گفت نمیذاره از گروهش برم . بهم گفت نمیذاره کارم را توی این محیط عوض کنم . بهم گفت در حدی نیستم که برم بالاتر

    یه طورایی شد و در عرض چند هفته ابر و باد و مه و خورشید و فلک همه اومدن روی زمین و من توی همین شرکت جام عوض شد و مجبور شد امضا کنه که اگه امضا نمیکرد پایش بد جوری گیر میکرد

    طبق رسمی که هست ریس قبلی یک ایمیل میزنه و خبر میده که مثلن مامان نیلو داره از این گروه میره توی یک گروه دیگه  و قبلن توی گروه چه میکرده و حالا در گروه جدید قراره چه بکنه . ایمیلش قلبم را ناراحت کرد . با نامردی که نه البته . با نازنی تمام کمترین لطف را در به کار بردن کلمات و جملات برای معرفی من استفاده کرده بود .

    ناراحت شدم ولی فقط چند دقیقه. بعدش به خودم گفتم برو بابا. بی خیال . مهم این بود که رفتی و مجبور شد جابجا شدنت را تصویب کنه که خودش یعنی یک باخت بزرگ براش. برو حالشو ببر مامان نیلو جون

    همه همکارام ناهار دعوتم کردن و اونم مجبور شد بیاد و یک گلدان بامبو هم بهم داد و پول غذایم را هم حساب کرد و یک کارت پول رستوران هم بهم داد به انضمام یک کارت تبریک خداحافظی که همه همکارای قبلی ام  هم امضایش کرده بودن

    نمیدونم ولی حسم بهم میگه برنده شدم حسابی

     

     

    برای صاحب این پستو

    Wednesday, July 28th, 2010

    قدش از من خیلی بلند تر شده

    دماغش دیگه اون دماغ کوچولو نیست. داره گرد وگنده میشه
    صداش دیگه اون صدای کودکانه نیست . مردانه مردانه هم هنوز نیست
    روی دماغش جوش زده
    پشت لبش سبز شده
    وقتی صحبت میکنه نا خودآگاه داد میزنه. مشخص است که کنترل تن صدایش را نداره

    بیشتر از همیشه دوست دارم تماشایش کنم
    دیروز میگه مامان تو چرا همش داری منو نگاه می کنی

    پسرک کوچک من با چه سرعتی داره بزرگ میشه
    گرچه که فراز همیشه بزرگ بود و هست

    و من چه حس غریبی دارم
    از اینکه داره مرد میشه خوشحالم خیلی
    و گاهی میترسم
    خیلی هم میترسم

    فراز همیشه من را مجبور کرده بهش احترام بذارم
    حتا وقتی دورش میگردم ومی بوسمش

    آینده خیلی روشنی براش می بینم
    خیلی روشن

    خیلی
    خیلی
    روشن

     

    از اصفان تا کره

    Thursday, July 22nd, 2010

     

    چند رو پیشا مهمونی اصفانی داشتیم. گفتیم خوبس غذارم ببریم تو کاری اصفان آ اصفانی

    بابام رفتن آ دو تا قمری خریدن. ماش آ پیاز آ گوشتم که داشتیم. ریختیم همه را رو هم آ دیدیم انگار قمری اش کمه . این دفعه من رفتم آ سه تا قمری دیگه خریدم آ زیری غذا را نصفه شب روشن کردیم تا فردا ظهر که مهمونمون اومد داشت غل آ غل می کرد. یه آلبالو پلو هم گذاشتم کنارش آ چه یکشنبه اصفانی گذروندیم

    دیروزم از رستورانی کره ای ها رفتیم آ کیم-چی خریدیم آ امروز ناهار مهمونی کره ای ها شدیم آ چی چی تند بود آ مینواخت

    این ماشا قمری ام اگه تند نباشه ماشا قمری نمیشه وا . ماشا قمری ما وم تا بخی تند و تنیز شده بود آ مینواخت

     

    جهان سومی

    Wednesday, July 21st, 2010

    حال و احوال می کردیم

    عروسی پروین خانم را کامل به یاد میارم. تولد پسرش را هم کامل یادمه . رفتیم خونه شون  برای دیدنی. طبقه دوم بود . یادمه که بچه روی زانوی مادرش بود  و روز خوشی بود

    دیگه خاطره ای ازشون ندارم

    …………………..

    دو سال پیش خونه شون را اجاره دادن و اومدن این طرف شهر و خانه ای اجاره کردن. صاحب خونه خیلی لطف و مرحمت کرده و گفته که بخاری گازی اتاق بالایی یه ذره آ فقط یه ذره نشتی داره آ شبا که میخوابین پنچره را واز بذارین

    گویا این مستاجر ها هم همین کار را میکردن تا اون شب سرد زمستونی که پسر دانشجوی خونه که گویا خیلی هم خوش تیپ و موقر و آقا و متین بود از دانشگاه میرسه  و به مامانش میگه که میره بالا بخوابه و از مامانش خواهش میکنه که صبح بیدارش نکنه آخه شب قبل تقریبن نخوابیده بود

    و هنوز او پسر خواب است تا ابد الدهر

    خبر را یک هفته ات هست که گرفتم و هنوز نمیتونم باور کنم که چطور ؟ روی چه حسابی ؟ مفت مفت رفت و رفت و رفت ؟ فقط برای اینکه بخاری یخده نشتی داره

    امروزم که چشممون به جمال سقوط آسانسور و کشته شدن کاظم برگ نیسی روشن شد

    دلم یه جورایی آتیشه این روزها

    فکر میکردم ما جهان سومی هستیم اما انگار از این حرفها به رده آباجی

    گریه داریم تا گریه - بد داریم تا بد

    Thursday, July 15th, 2010

    د

    این شهرام جزایری حالا خوب یا بد و جاسوس یا ناجاسوس برگشت به وطن و برای من تحمل دیدن اشک پسر کوچولش غیر قابل تحمل است. پسر کوچولوی نازنین چقدر دلتنگ باباش بود

    جزایری برگشت و اینها می خوان به دنیا نشون بدن که این آمریکای جهانخوار و بدجنس و ضد انسانی چطور دو سال کودکی را از پدر دور کرد و حالا لحظه دیدار .. .لحظه آشنایی … کلاه قرمزی …

    د آخه خاک تو سرا اگه این کارا بده و اگه جدا کردن پدر و پسر کار زشتیه و دزدیدن آدمها کار بدیه و نکوهیده است … د آخه زندان های ایران که پر از بابا است که بچه هاشون حتا نمی تونن تو مملکت خودشون برن و باباشون را به دقیقه ملاقات کند . تکلیف چیه دزدای داخل وطنی؟

    چرا اینا ملاک خوب و بد را برای خودشون و بقیه اینقدر مختلف ترجمه میکنن ؟ ترجمه شون اگه بده خوبس برن یخده کلاسی زبان

    از این گنجیشکه خونه ما - از اون آقا پسر بزرگه خونه ما - از باباشون

    Wednesday, July 14th, 2010

    یه کارتونی هست به اسم مایتی ماشین که آقا پسره توش به قول خودمون دست به آچار است و یک روز کارگر ساختمان است و یک روز برق کار و یک روز راننده و یه روز مامور آتش نشانی و این حرفها

    این پسر کوچولوی خونه ما داشته این کارتون را تماشا می کرده که یه دفعه از باباش پرسیده بابا تو چرا هیچی نیستی ؟ بعدم پرسیده که بابا تو چرا مغازه نداری که از آدما پول بگیری

    راست هم میگه ها . کاش این بابای خونه ما یه دکون داشت . دکون چی؟ بابایی بهت میاد دکون ساعت فروشی داشته باشی یا دکون قلمزنی کفی بازار یا … هر چی که دلت خواست

    همه پسرها روزی ده دفعه به مامانشون میگن مامان خیلی دوستت دارم. مامان عاشقتم. مامان من تو دل تو بودم …. یا فقط مامان نیلوهایی که گنجشک دارن این جمله ها را میشنوند؟

    این گنجیشکه اهل کتاب و قلم و دفتر و دستک نیست. اهل بازی است و خنده و نشاط و پارک و آب بازی . منم می خواستم گنجیشکم همین جوری باشه که هست

    ———-

    یه پسری داریم تونه خونه مون که همه چیزش به جاست

    درس که نگو. کارنامه که نگو . توپ
    ورزش که نگو تحرک که نگو. توپ
    ادب که نگو . رفتار که نگو. کردار که نگو. توپ

    انگار همه فراز های دنیا همین جوری هستن. لااقل فراز من که از اون فراز های اصل ست .

    ——–

    باباشون مهربونه و متفکر
    زیادی به جلو فکر میکنه و من هی باید دکمه دنده عقب را یادش بیارم
    باباشون از اون بابا هاست که زیاد مثلش پیدا نمیشه  . اصلن فکر کنم همین یکی بود که اونم من بردم
    فقط یخده حرص میده آ بعضی اوقات خودشا یادش میره

     

    یخده برگردم خوبه

    Tuesday, July 13th, 2010

    اووووه . چقده خاک خورده این صفحه . چقده  روزها گذشته از مارسی دوهزار و نه تا امروزه که میکنه به عبارتی جولای دهزار و ده

    یک وخ حسش هست آ یه وخ حسش نیست. خنده داره که امروز می خواستم برم تو سایت آ اسمی رمز یادم نمیومد. دو سه بار امتحان کردم تا بالاخره کلیدا جستم

    حالا وم چیزی برا نوشتن ندارم. نشستم یه جا تو طبقه سینزدهمی یه ساختمون آ دارم از پنجره خیابونا نیگا می کنم. هوا یخده غبار داره انگار اما مثی هفته پیش گرم نیس. وای چه گرمایی بود هفته پیش

    زمینی بغلی چند سال بود پارکینگ بود آ حالا شروع کردن به گودبرداری آ صداش گوشی آدما کر میکنه . اما تحملش سخت نیست

    اون جلو یه بنگاهی تویوتا است . چی چی این کمپانی این چند وقته اخیر بد آورد

    پشتی تویوتا ساختمونی گلوب اند میل است. من خیلی روزنامه شونا نخوندم. شاید چون هیچ وخ مفتی دستم نیفتاده. اما تا بخواین مترو خوندم که همیشه مفتی بوده. این تورنتو استار هم هر وقت مفتی بیاد دستم میخونم آ اگه بخوام براش خرج کنم از خیری خوندنش میگذرم.  زندگی خرج داره دادا. برا روزنامه که نباید پول داد. برا کتاب و سی دی و موزیک آ هیچی دیگه نباید پول داد. مشکلی نویسندا و خواننده ها و هنر مندا به من چه . برن یه راهی پیدا کنن . برن آگهی بدن آ پول جمع کنن آ خودشونا بکشن آ به من اطلاعاتی مفتی بدن

    این شهر قشنگ است ولی شهر من
    راستی شهری من کوجاس

    یه هیژده سال که اصفان بودم
    یه  ده یازده سالم که تهران
    بقیه اشم تا سی و هشت سال حساب کنی اودم این ور

    سه تایشم دوس دارم . اما ریشه . امان از این گذشته آ ریشه که دست از سری آدم تو خواب آ بیداری ور نمی داره

    آی آتیش تو استخونی ریشه اینا بیگیره که نمیذارن یه روز  آبی خوش از گلو مردم پایین بره. خوردن و چریدن و پروار شدن آ حالا مگه میشه تکونشون داد

    دارم فکر میکنم چی بگم

    از پارسال تا حالا رفتیم خونه جدید . مامان نی نی و بابا حسین اومدن. برگشتن. دوباره داره میان. رفتیم ایران . دوباره میخوایم بریم ایران . بچه ها بزرگ تر شدن. ماه تر شدن . دوست داشتنی تر شدن. شیرین تر شدن. مهربونند . عاشقشونم. هلاکشونم. یکی شون داره قد میکشه و سبیل در میاره . اون یکی گوله صفا و شادابی و نشاطه. هر دو شون عاشق کلماتی بی تربیتی هستن آ برا اینکه یک ساعت بخندن کافیه یک کلمه گوز بشنون . این پسرا را تا من یاد دارم از گوز و آروغ می مردن از خنده آ من هنو رازشا نفهمیدم

     باباشونم که مثی گذشته آ یخده حساس تر و دل نازک تر . باید خیلی مواظب قلبی چینی اش باشم که مبادا کسی دور آ وری این چینی بره. از غریبه ها گرفته تا دوستانی دور و نزدیک تا خودم . بابایی را باید شناخت و شناختنش کار ساده ای نیست. مهربون است به غایت و حساس است تا بی نهایت آ منم که منتش را دارم تا ابد. پس مساله حل است

     همه به بابایی میگن تو چیطو با این زن میسازی اما تالا هیش کی به من نگفته که من چیطو با این مرد میسازم . د آخه خبر از دلی حساسش که ندارن که . اگه داشتن اذیتش نمی کردن که

     

    منتظری یه خبری خوب ازسفارتیم ببینم این مهمونهای عزیزی که دعوتشون کردیم ویزا میگیرن یا نه . اگه ندن من خیلی داغ میشم. بس کی اینجا ماشالله مهمونا میان آ صابخونه میشه این سفارت دیگه از ریسمونی سفید و سیاه میتره آ به همه قافیه را تنگ میگیره. شالله ویزا بیگرن . دلم میخواد بیان آ دلم میخواد بشون حسابی اینجا خوش بگذره

     من چقدر زیبا شیرازی را دوست دارم . شعراش انگار همه از ته قلبی من در اومده

    هوشمندی عقیلی را هم خیلی دوست دارم . چرا به هر کی میگم هیچ کسی نمیشناسدش

    بنیامین . خیلی خوش گذشت . مثلی دختر بچه ها برا دیدنش ذوق کردم. آهنگانش خیلی قشنگه

    حالا خدا میدونه چه ارتباطی بین سبکی زیبا و عقیلی آ بینامین است که من این سه تا را دوست دارم

     

    اگه بگن الان دلت چی می خواست میگفتم دلم می خواست مامان بزرگ زنده بودن . روزی نیست که بهشون فکر نکنم . با خودم میگه خره مامان بزرگ که رفتن برو آ حالی اون تا مامان بزرگا که زنده ان را بپرس آ خجالت بکش . حرفم هم حسابه . اما وقتی به مامان بزرگ زنگ میزدم روحیه میگرفتم آ تا چند روز با نشاط میشدم آ لازم نبود عذر خواهی کنم که دیر زنگ زدم آ هیچ وخ از درداشون چیزی نمی شنیدم آ نمیگفتن که تنهان . مامان بزرگ خوبم

     دلم میخواد برم ایران آ هیچ کسی کاری به کارم نداشته باشه آ هیچ کسی بهم زنگ نزده آ دعوتم نکنه آ بذارن خودم هر جا دلم خواست برم آ هر کسی را خواستم ببینم آ هر غذایی که خواستم را بخورم. اون وقت میرفتم میمه سر خاک مامان بزرگ . میرفتم توی کوچه های جلفا . میرفتم میدون فرنی میخوردم و یک گردنبند نقره قدیمی میخریدم . میرفتم تو شیخ بهایی آ جلو مدرسه قدیمی ام وای میسادم . میرفتم خونه شادی و پونه . میرفتم خونه مهری خانم . میرفتم یزد و کیک یزدی میخوردم و به طلاهای زرد فقط نگاه میکردم اما نمیخریدم. طلا سفید دوست دارم. حلقه پهن سفید دوست دارم. زرد دوست ندارم . خوبه یه سری برم بازارچه بلند . دفعه پیش رفتم یه پاساژ جدید و یه حلقه خوشگل خریدم با نگین سورمه ای

    داشتم میگفتم . میرفتم با بابایی سری حج آقا فلفلیان آ سری دکونی قلمزنی ها . چند تا رومیزی قلمزنی نو داریم آ بازم میریم رومیزی می خریم. این دفعه فقط سفره یک و نیم در یک و نیم میخریم برا تو آشپزخونه آ دیگه چیزی نمیخریم

    خیلی گفتم . اما خوش گذشت . دلم تنگ شده بود برای این سولدونی

     

    یخده از این ور آ اون ور

    Tuesday, March 3rd, 2009

    رفتم توی سوپر مارکت و یک بیسکویت برداشتم. فروشنده گفت سه دلار و نود و نه سنت . با اطمینان به نفس یک بیست دلاری و یک عدد یک سنتی گذاشتم روی پیشخوان که مثلن کار آقا را راه انداخته باشم

    فروشنده خیلی آروم یک سنتی را بهم پس داد و گفت اینو لازم نداره و در عوض بهم یک ده دلاری داد و یک  پنج دلاری و یک یک دلاری و یک یک سنتی پس داد

    هر چی فکر می کنم نمی فهمم که با کدوم عقل من بیست دلار و یک سنت به یارو دادم . لابد به عمرم ریاضی نخوندم و جمع و تفریق بلد نیستم

    ××××××

    از دیروز کارم عوض شد . یعنی عوض نشد . میزم همون میز است و ریسم همون ریس و تیم هم همان تیم  و وظایف من هم مثل گذشته است. ولی با این وجود از دیروز کارم عوض شد . از دیروز یک جور دیگه اومدم سر کار . و امروز هم همون جوری اومدم سر کار که دیروز اومدم

    ××××××

    از لیلا ممنونم. بخاطر بودنش و احساسش و وجودش و ایمیلش و محبتش … برای دیدنش لحظه شماری میکنم

    ××××××

    از محسن هم ممنونم . بخاطر محبتش . مثل همیشه

    ××××××

    از اینکه بهم دیکته کنن کاری انجام بدم حالم به هم میخوره . بهم دیکته کرد که کاری انجام بدم . جوابش را دادم و حالیش کردم که نوکر آقاش غلوم سیاااااه

    ×××××××

    زندگی یکی داره بد جوری توی این اوضاغ اقتصادی افتضاح کن فیکون میشه . شاهد از دست دادن همه زندگی اش هستیم و برای کمک به وضعش هیچ کاری نمیتونیم براش انجام بدیم. داره سقوط میکنه

    ×××××××

    هوا همچنان سرد است مثل سگ . دیروز گلو درد گرفتم . اگه مادرم اینجا بودن لابد برام سوپ می پختند . ولی نبودند که . من هم خودم را لوس نکردم و یک قابلمه سوپ پختم. شب دوستم اومد دم منزل بهش یک کاسه سوپ دادم . گفتم بذار اقلن دوستم یک کاسه سوپ نطلبیده بخوره . تا داشتیم سوپ را بهش میدادیم فربد دوید و نقاشی اش را داد به اون دوست و لبخندی از رضایت روی گونه هاش نقش بست که با دنیا نمیشد عوضش کرد .

    ××××××××

    عید داره نزدیک میشه . مثل بچه ها ذوق عید را دارم. تخم مرغ رنگ کردن با فراز است و سبزه سبز کردن با من . دو سال است سبزه سبز میکنم و الحق خیلی خوب میشه . امسال چند تا اضافه سبز میکنم و نزدیک عید شد میدم به اونهایی که دلتنگ سبزه های مامان هاشون هستند

    ×××××××××

    کار سختیه که دوست خیلی عزیزی داشته باشی که به قول بابایی بتونی باهاش ساعتها موضوع حرف و گپ زدن داشته باشی ولی تحمل همسر اون دوست را نداشته باشی … حتا برای یک ثانیه . حالا تکلیف چیه ؟ باید از خیر هر دو شون گذشت یا باید بخاطر گل روی دوست عزیز همسرش را به هر بدبخت تحمل کرد ؟ عجب مسایل بغرنجی توی این دنیا هست

     

     

     

     

     

     


    نويسنده: محسن مخملباف

    Friday, February 27th, 2009

    اینو باید اینجا نگه دارم که گمش نکنم

    از من خواسته ايد براي انتشار كتاب حاضر يادداشتي بنويسم و براي تحويل آن تاريخي را مقرر كرده ايد. مي روم به تاجيكستان كه فيلم بعدي ام را بسازم. 10 روزي در جشنواره سينمايي كشوري كه اين فرودگاه متعلق به آن است رئيس ژوري بوده ام. اينجا فرودگاه شهر كي يف در كشور اوكراين است. بلندگو اعلام مي كند كه هواپيما تاخير دارد، پس بهتر است اين تاخير را مغتنم بدانم و همين حالابراي شما چيزي بنويسم. براي من هميشه فردا دير است. هرگاه كاري را به فردا انداختم ، هيچ وقت انجام نشد. از كجا كه فردايي در كار باشد. از كجا كه اگر حالاننويسم، بعدها بنويسم. در منطقه اي از جهان زندگي مي كنم كه هر لحظه ممكن است زندگي ات به پايان برسد. همين چند ماه پيش يك بمب دستي جلوي دوربين فيلمبرداري سميرا دخترم منفجر شد، يك اسب كشته شد و 6 نفر به شدت زخمي شدند. بعد از 2 ماه يكي از زخمي ها كه پيرمرد رهگذري بود بر اثر جراحات وارده درگذشت. به همين راحتي! مي توانست همه مرده باشند. به همين راحتي. مي توانست سميرا مرده باشد. مي توانست دستيار او كه كنار قلبش از بمب سوراخ شده بود، كشته شده باشد

    مي نويسماگر اينجا در فرودگاه ننويسم، معلوم نيست ديگر بتوانم بنويسم. قول مي دهم هرچه از مغزم عبور كرد را ثبت كنم تا شما دريابيد كتابي كه در دست داريد درباره چه جور آدمي نوشته شده. اين نوشته يك جور فرافكني است.يك جور ثبت موضوعاتي است كه در اين لحظه از ذهن من مي گذرد. يك جور نوار مغزي. 1-

    من در تهران به دنيا آمده و زيسته ام. هر شهروند تهراني هر روز صبح كه از خواب بيدار مي شود سه خطر را در برابر خود مي بيند. اول زلزله چون قرار است يك زلزله بزرگ بيايد و تهران، شهري با جمعيت 15 ميليون نفر را ويران كند. اين اولين ترس هر ايراني است. دومين ترس مربوط به حمله هاست. از 11 سپتامبر سال 2001 تا حالاكه آخر اكتبر سال 2007 مي باشد، هر روز قرار است كه آمريكا حمله كند. پيش ترها هر شب صدام حسين عراق قرار بود حمله كند و يا مي كرد. سومين ترس مربوط است به اينكه هر ايراني هر روز كه از خانه بيرون مي آيد منتظر است سر كوچه تصادف يا ناگهان سكته كند و يا مثلادستگير شود. معلوم نيست چرا؛ مي تواند به علت دلسوزي و رساندن يك مصدوم رانندگي به بيمارستان باشد.

    به خاطر همه اين ترس ها، هر ايراني هر روز مي كوشد تا جايي كه ممكن است بيشترين زندگي اش را بكند. مي كوشد تا هر كاري را كه دارد به آخر برساند. از كجا كه فردايي هم در كار باشد. پس همين حالابرايتان مي نويسم. چون من به فرداي خود اطمينان ندارم.

    طبق آمار اخير دولت ايران فقط 70 هزار ايراني هر ساله از سيگار مي ميرند. باور ندارم . اين 70 هزار نفر از ترس مي ميرند. طبق همان آمار 27000 نفر هم در تصادف مي ميرند.

    وقتي 3 سال پيش از ايران به تبعيد خودخواسته مي آمدم با رئيس جمهور دموكرات قبلي (خاتمي) ملاقات كردم، گفتم: مي روم. گفت: كجا؟ گفتم: آمار مرگ و مير هر سال را در آخرين روزنامه سال مي خوانيد؟ گفت: نه، گفتم: به خاطر همين مي روم چون در ايران هيچ كس حتي رئيس جمهور هم نمي داند كه ما چرا و چقدر مي ميريم.

    بيهوده نيست كه فيلم هاي ايراني اين قدر درستايش زندگي ساخته مي شوند. وقتي چيزي هست از آن نمي گوييم. وقتي كه نيست مدام درباره اش حرف مي زنيم. ما ايراني ها هر لحظه درباره زندگي و آزادي و عدالت و اخلاق حرف مي زنيم.

    بلندگوي فرودگاه تاخير يك ساعته ديگري را اعلام مي كند. پس تا وقت هست بايد بنويسم. 2-

    من در زندگي خيلي به مدرسه نرفته ام. خود آموخته ام، وحشي رشد كرده ام، اما وقتي همسر اولم درگذشت، مجبور شدم به بچه هايم همه چيز را بياموزم. از نقشه تهران تا دوچرخه سواري و آشپزي تا سينما. پيش از اين او، معلم آنها بود. پس از او، هشت سال تمام در كنار كار هنري معلمي كرده ام و گذشت زمان از من يك معلم ساخت. چيزي كه از آن بيزارم. اكنون مي كوشم از آن بگريزم، اما ديگر به آن آلوده شده ام. پس بگذاريد كمي براي شما هم معلمي كنم. درس اول: فايلينگ.

    وقتي فيلم اولم را ساختم ، نه هيچ كتابي درباره سينما خوانده بودم و نه در هيچ كلاسي شركت كرده بودم. فقط قصه نويسي بلد بودم و هزاران درد و رويا را با خودم از چهارو نيم سال زندان همراه آورده بودم. پس از آنكه سه فيلم اول را ساختم، تازه به سينما علاقه مند شدم و تصميم گرفتم آن را بياموزم تا پيش از اين تنها سينما را براي بيان حرف هايم انتخاب كرده بودم.

    همه كتابخانه هاي ممكن را گشتم و چهارصد كتاب تاليف و ترجمه اي را كه در ايران آن زمان در مورد سينما منتشر شده بود را يافتم. آنها را از كتابخانه ها و دوستانم قرض گرفتم و 6 ماه تمام مشغول خواندن آنها شدم. حرف هاي زياد و متناقض كتاب ها مرا گيج مي كرد. هرچه را امروز خوانده بودم ، فردا از ياد مي بردم. تصميم گرفتم هر كتابي را خلاصه كنم و هر نكته اي را در صفحه مربوط به آن موضوع يادداشت كنم. مثلاآنچه را درباره لنز مي آموختم، در صفحه مربوط به لنز و آنچه را در مورد بازي و تدوين و رنگ و فرم و توليد و لوكيشن ودر صفحه اي كه برايش تدارك ديده بودم يادداشت مي كردم. هركدام را در يك صفحه. وقتي پس از شش ماه خواندن كتاب ها تمام شد ، يادداشت هايم خود به اندازه ده كتاب شده بودند. آنها را دوباره خواندم و خلاصه كردم، از بين مطالب متناقض آنچه را به سليقه خودم نزديك تر بود، پذيرفتم و دوباره آنها را در يك كتابچه كوچك جيبي پاكنويس كردم؛ با سرفصل هاي مجزا. از اين به بعد هرگاه سر فيلم ها به مشكلي برمي خوردم به اصولي كه داشتم مراجعه مي كردم و راه حلي براي آن مي يافتم. مثلاهرگاه براي يافتن لوكيشن مي رفتم ابتدا به صفحه لوكيشن مراجعه مي كردم تا ببينم چه نكاتي را در انتخاب مكان فيلمبرداري نبايد از ياد ببرم و هر گاه در مورد تدوين دچار مشكل مي شدم به صفحه تدوين مراجعه مي كردم. پس از اين هر كتابي را خواندم اگر نكته تازه اي داشت در همان صفحه مربوطه يادداشت مي كردم. هرچند خيلي زود فهميدم كتاب هاي جديد بيشتر رونويسي از كتاب هاي قديمي است، مثل خيلي از فيلم هاي جديد كه كپي فيلم هاي قبلي است. همچنين آنچه را در تجربه مي آموختم، به صورت اصلي بر اصول قبلي كتابچه ام مي افزودم. اين روش فايلينگ را از زندان آموخته بودم . در زندان سياسي ما نمي توانستيم دور هم بنشينيم و از همديگر بياموزيم، تنها مي شد دو نفري به گفت وگو پرداخت. در نتيجه ما آنچه را از هم مي آموختيم در ذهن مان خلاصه، طبقه بندي و حفظ مي كرديم و در گفت وگو با ديگران اين خلاصه هاي طبقه بندي شده را دوباره توسعه مي داديم.

    بعدها كه كامپيوتر آمد. ديدم چقدر فايلينگ زندان سياسي ما شبيه آن چيزي است كه در طبقه بندي فايل ها در كامپيوتر به كار مي بريم. گاهي فيلمسازان جوان از من مي پرسند: چگونه سينما را بياموزيم. مي گويم بهتر است اول بدانيم چگونه آنچه را كه آموخته ايم از ياد نبريم. كتاب ها و معلم ها فراوانند. از همه آنها مي توان آموخت. مهم اين است كه چگونه آنچه را آموخته ايم، در وقتي كه واقعا به كارمان مي آيد، به ياد آوريم. حافظه ما آن قدر قوي نيست . متاسفانه درست وقتي كه آنها را لازم داريم از ياد مي روند. اگر قرار بود هر چه را آموخته ايم، هميشه به ياد بياوريم، اين لحظه ما از لحظه هاي گذشته ما منفجر مي شد. ما درهر لحظه، به قطره اي از آنچه در درياي حافظه مان داريم نيازمنديم. براي اين كار بايستي با يك روش به كمك حافظه رفت و به صورت متمركز آنچه را نياز اكنون است از انباشت گذشته بيرون كشيد. من سينما را با خواندن 400 كتاب از طريق روش فايلينگ آموختم.

    بلندگو مي گويد هنوز از پرواز خبري نيست. پس چرا ننويسم؟

    3- وقتي 15 ساله بودم همزمان با فرانكوي اسپانيا، شاه در ايران ديكتاتوري مي كرد و من به مبارزه سياسي روي آوردم به اين اميد كه با تغيير حكومت به عدالت و آزادي خواهيم رسيد. در 17 سالگي به زندان رفتم . در آنجا بود كه دريافتم حتي زندانيان سياسي كه براي عدالت و آزادي زير شكنجه بودند در هر فرصتي بر يكديگر حكومت مي كردند. معلم بزرگ همه ما در فاشيسم، فرهنگ ما بود كه از ما حتي در حالت مبارزه عليه فاشيسم يك فاشيست مي پروراند. وقتي انقلاب پيروز شد و ما از زندان آزاد شديم ، تمام دوستان نزديك من وكيل مجلس و وزير و حتي رئيس جمهور شدند. (دوران رجايي دومين رئيس جمهور ايران پس از انقلاب) اما من آنها و سياست را ترك كردم و سراغ سينما آمدم. به اين اميد كه از طريق تاثير بر فرهنگ، به جامعه ايران براي رسيدن به آزادي كمك كنم.. بعد ها كتاب هاي و فيلم هايي از من توقيف شد و فيلمنامه هاي بسياري از من رد شد. توسط همان دوستاني كه روزي با هم براي عدالت و آزادي در زندان شكنجه مي شديم.

    يكي از آنها روزي به من گفت: درست است كه ما برخي از فيلم هاي تو را در جامعه نمايش نمي دهيم اما آنها را با زن و بچه هايمان در خانه مي بينيم و ياد دوران زندان مي افتيم و مي گوييم ما يك روزي با اين فيلمساز در يك زندان زير شكنجه بوديم. بعد آن دوست قديمي دوستانه به من توصيه مي كند براي جاودانه شدن كمي لازم است به دولت نزديك شوم، مي گويد اگر مردم فيلم هايت را نبينند، كم كم فراموش مي شوي . انگار كه اصلانبوده اي. من به او جواب مي دهم: عمر فيلم هاي من از عمر دولت شما بيشتر است

    ديگر بايد بروم و سوار هواپيما شوم. از جايم بلند مي شوم. چقدر زانوهايم درد مي كند. بلندگوي فرودگاه تاخير دوباره اي را اعلام مي كند. بايد ساعتي ديگر معطل شوم. مي نشينم. چرا زانوهايم درد مي كنند؟ مال 50 سالگي است ، يا نشستن زياد ؟ راستي هميشه دردهايم مرا در ساختن فيلم هايم ياري داده اند. در سه سال گذشته كه از ايران بيرون بوده ام، بيشتر اوقات را در تنهايي به سر برده ام. اگر دردهايم نبودند كه مرا همراهي كنند، از تنهايي دق مي كردم. 4-

    اولين چيزي كه من در سينما آموختم، جنگ بين خواب تماشاچي و فيلم روي پرده بود. تماشاچي ها همواره در سالن سينمايي كه تاريك است فيلم مي بينند. در اين سالن ها هوا معمولانه گرم و نه سرد است و تماشاچي به روبرو خيره مي شود. اين درست همان حالتي است كه پس از ده دقيقه هر كسي بايستي به طور طبيعي به خواب رود . مگر آنكه فيلم روي پرده بتواند بر خواب غلبه كند. جنگ اصلي در سالن سينما، جنگ خواب تماشاچي و فيلم روي پرده است. فيلمسازان هاليوودي و پيروان آنها در هر كشوري با اكشن ، ايجاد سر و صدا و تعقيب و گريز ، جلوي خواب رفتن تماشاچي را مي گيرند و فيلمسازان هنري كه بر پرده زيبايي مي آفرينند معمولادر غلبه بر اين خواب ناموفقند، چه تاسفي براي من بود وقتي دريافتم فيلم هاي خوب همان فيلم هاي خسته كننده و خواب آورند. براي همين، آن اوايل وقتي فيلم هاي آنتونيوني و تاركوفسكي را ديده بودم خوابم برده بود

    بلندگو اعلام مي كند كه هواپيما باز هم تاخير دارد. از كجا كه اصلابيايد. از كجا كه اگر بيايد پرواز كند و اگر پرواز كند از كجا كه من تا وقتي كه شما تعيين كرده ايد، فرصتي بيابم كه برايتان بنويسم. پس تا وقت هست مي نويسم. 5-

    وقتي اولين فيلمم را ساختم، چيزي از سينما نمي دانستم. اما حرف هاي زيادي براي گفتن داشتم. از سياست به سينما وارد شدم تا انديشه هايم را با ديگران در ميان بگذارم. امروزه وقتي در فستيوال ها براي داوري نسل جديد سينما مي روم، مي بينم كه نسل امروز، سينما را بلد است اما كمتر حرفي براي گفتن دارد. بچه هايم سميرا و حنا از من مي پرسند: در سينما كدام يك مهم تر است، حرفي براي گفتن داشتن يا نحوه زدن حرف؟ هردو. اين را من پاسخ داده ام، اول بايد حرفي براي زدن داشت، بعد روش گفتن آن را يافت.

    تصور مي كنم نسل امروز به خودش مي گويد: كاركردن با دوربين ديجيتال و مونتاژ با برنامه آداپ پريمير و ساختن پوستر با برنامه فتوشاپ را بلد شديم، چرا نمي رويم يك فيلم بسازيم، بي آنكه دردي يا حرفي داشته باشند. گويي سينما دانستن 3 برنامه كامپيوتري است.

    هنوز از پرواز در اين فرودگاه خبري نيست. پس مي نويسم. هر چند خودكارم كمرنگ تر از اول مي نويسد

    خاطرم هست وقتي در زندان بودم هر هفته مادرم براي ملاقات به ديدنم مي آمد. محل ملاقات ما راهروي باريك و بلندي بود كه دو رديف ميله آهني آن را از درازا به سه قسمت تقسيم كرده بود. يك قسمت براي ما زنداني ها. رديف وسط براي پاسبان ها كه به حرف هاي ما گوش كنند و رديف سوم براي خانواده زندانيان.

    وقتي نام ما از بلندگو خوانده مي شد، يكي يكي به اين راهروي باريك ملاقات وارد مي شديم. اولين زندانيان به راحتي حرف هاي خانواده هايشان را مي شنيدند و مي توانستند با آنها حرف بزنند . پليس هاي رديف وسط نيز با دقت به حرف هاي آنها گوش مي دادند تا مبادا حرف هاي سياسي بين آنها رد و بدل شود. اما كم كم بقيه زنداني ها هم مي آمدند و شروع به حرف زدن مي كردند و شنيدن حرف يكديگر مشكل مي شد . بعد هر كس مي كوشيد با فرياد، صداي خود را از ديگران بلندتر كند تا به گوش ملاقاتي يا زنداني اش برساند. حاصل اش چيزي جز ايجاد يك نويز حجيم و وحشتناك نبود. ديگر كسي حرف كسي را نمي شنيد. در اين لحظه پليس ها هم با خيال راحت سرگرم ديد زدن به دختر هاي زيباي خانواده زندانيان مي شدند. چرا كه بيم رد و بدل شدن حرف هاي سياسي را نداشتند. اين خاطره مرا به ياد وضعيت امروزه سينما مي اندازد. در گذشته ما يك فليني داشتيم و ميليون ها تماشاچي. امروزه ما صدهزار فيلمساز داريم و اندكي تماشاچي. آيا از دست رفتن تماشاچي براي فرار از اين نويز نيست؟ مي پذيرم كه سينماي ديجيتال شرايط فيلمسازي را دمكراتيك تر كرده است و هنر سينما را از انحصار سانسور ، تكنسين ها و سرمايه داران آزادتر كرده است. مي پذيرم كه ديجيتال دوربين نسلي است كه چيزي در كف جز يك دوربين هندي كم ندارد و بايد از نسلي دفاع كند. من اينها را در دفاع از ديجيتال بارها خود گفته ام. اما در عوض موقعيت كار با ديجيتال چنان آن را عوام زده كرده است كه يافتن يك فيلم از كسي كه واقعا فيلمساز است، هزاران بار مشكل تر از زمان گذشته است. ديروز اگر يك فليني داشتيم و شرايط اجازه نمي داد 10 فليني ديگر شناخته شوند، شرايط امروز در زير اين نويز همان يك فليني را هم از بين مي برد.

    من آن روزها در اتاق ملاقات زندان وقتي كه صدا ها بر هم سوار مي شدند، دست از حرف زدن برمي داشتم و تنها مادرم را نگاه مي كردم . امروزه نيز گاهي در اين حجم نويز و بي حرفي فيلمسازان، از فيلم ساختن مي ترسم. آيا با اين حجم فيلم مي توانيم خوب و بد سينما را از هم تشخيص دهيم؟ نقد معاصر در مقابل اين حجم نويز آيا سليقه خود را از دست نداده است؟ من به شخصه محصول دوراني هستم كه در كره زمين سالي

    2000 فيلم ساخته مي شد و من يكي از 2000 فيلم سال را مي ساختم و براي اينكه يكي از آن دوهزار فيلمساز باشم از درد ها و روياها و رنج هاي زندگي خودم و جامعه ام كمك مي گرفتم و شب و روز مطالعه و تحقيق مي كردم اما مي توانم تصور كنم فيلم هاي بسياري امروزه محصول يك جوك بامزه در يك شب نشيني است. چند جوان دور هم نشسته اند ، يكي از آنها جوك نو يا كهنه اي را تعريف مي كند و ديگري مي گويد: عجب سناريويي! اگه فردا وقت دارين بريم اين فيلمو بسازيم و يك هفته بعد اين فيلم راهي فستيوال ها مي شود و با چنين فيلم هايي جشنواره هاي بامزه اي هم راه افتاده است. جشنواره فيلم هاي 24 ساعته! يعني توليد فيلم نبايد از 24 ساعت بيشتر وقت گرفته باشد. من منتظر جشنواره هاي يك ثانيه اي هستم.. نخنديد، در راه است!

    فيلم هاي ديجيتال امروزه اغلب مرا به ياد جنين هاي توي شيشه الكل آزمايشگاه ها مي اندازند. در فستيوالي كه همين 10 روز پيش داور آن بودم، بسياري از اين فيلم هاي جنيني را ديدم. آنها براي آن كه به دنيا بيايند به زمان احتياج داشتند و براي همين بيشترشان ناقص الخلقه به دنيا آمده بودند. 20

    سال پيش سينما در انحصار نخبگان بود. سينما هنر دشواري بود. ورود به سينما و ساختن فيلم به خودي خود يك معجزه بود. بايد حكومت ها راضي مي شدند كه فيلم به قدرتشان لطمه اي نزند. پولدار ها بايستي مطمئن مي شدند كه پولشان به اضافه سود برمي گردد. مردم بايستي سرگرم مي شدند. منتقدين بايستي هنر فيلمساز را صحه مي گذاشتند. تو به عنوان يك كارگردان بايستي متفاوت مي بودي، فلسفه مي دانستي، عكاسي و نقاشي مي فهميدي، قصه نويس يا قصه شناس مي بودي، به طور كنايي سياسي مي بودي و در عين حال يك تكنسين ماهر مي بودي و مثل شتر مي توانستي يك هفته آب و غذا نخوري و سر صحنه راه بروي. در اين بين بسياري از شعرا و فلاسفه و نقاشان و قصه نويسان و حتي نوابغ هم راه ورود به اين سينما را نداشتند. چون سرمايه گذاري روي حرف آنها سود پول سرمايه داران را بر نمي گرداند و حكومت ها از شهرت كساني كه گردن به حكومت نمي سپردند مي ترسيدند . با اين همه در سال حدود 2000 فيلم سينمايي ساخته مي شد و شما علي رغم مشكلات فراوان آنتونيوني ها ، برگمن ها، وجيت راي ها و كوروساوا ها را هم داشتيد و اگر از 2000 فيلم 1900 تايش بد بود 100 تايش خوب بود و يافتن 100 فيلم خوب از 2000 فيلم كار فستيوال ها و سينماشناسان خبره بود.

    ديجيتال آمد. انقلاب شد. تكنسين ها مردند. چون با يك دوره يك ماهه هزاران هزار نفر فيلم برداشتند و خود را فيلمبردار دانستند. تهيه كنندگان فرو ريختند، چون بدون پول هم مي شد فيلم ساخت. سانسور ضعيف شد، چون ديجيتال كوچك بود و بدون امكانات وسيع كه قابل كنترل باشد، آدم ها فيلم هايشان را مي ساختند.

    واقعا يك انقلاب شد و دوربين مثل قلم در اختيار همه قرار گرفت. اما حكومت ها بيكار ننشستند.. هزاران هزار فيلم ديجيتال در ستايش قدرت خودشان ساختند. پولدار ها بيكار ننشستند. روي فيلم هاي ديجيتال براي سود سرمايه گذاري كردند و تكنسين ها دوباره به كار ديجيتال مشغول شدند. حالابه جاي 2000 فيلم در سال 100 هزار فيلم ساخته مي شود اما فيلم خوب همان 100 تا مانده است وحالامشكل اين است كه چگونه صد فيلم خوب را از بين اين صد هزار فيلم بد و متوسط پيدا كنيم. از 100 هزار مدعي سينما كداميك واقعا فيلمساز است؟ حكومت ها مي گويند: هواداران ما! سرمايه داران مي گويند: شركاي هنري ما! نيمه نقادان به وفور اين روزها، مي گويند: دوستان ما!و مردم مي گويند: هيچ كس! و براي همين صندلي سالن هاي سينما از تنهايي افسردگي گرفته اند و سينماداران ترجيح مي دهند سالن سينمايشان را به پاساژ تبديل كنند و خلاص.

    مرا ببخشيد - يك جمله معترضه- فرق بين دوربين هاي قبلي با دوربين هاي ديجيتال امروزي ، فرق عشق و فاحشه است. ديجيتال گاه و البته بيشتر، فاحشه اي است كه به هر غيرهنرمند و غيرسينماگر و بي استعدادي هم وصلت مي كند. براي همين تا ديروز در كنار آن همه نويسنده متعهد، مشتي قلم فروش داشتيم و امروزه در كنار اندكي سينماگر، انبوهي دوربين فروش.

    راستي سينما نگاه مي خواهد يا دوربين؟ اين را حنا از من مي پرسد. پاسخ داده ام: اول نگاه، دوم دوربين..

    دوربين ها به سرعت بر روي دوش بي استعدادان از اين سو به آن سو مي چرخند و فرصت مكث را بر هر چيز از دست داده اند. تدوين فيلم ها به شات هاي زير يك ثانيه رسيده است. پن و سوييچ پن و دويدن با دوربين روي دست همه جا بيداد مي كند، چرا كه اگر دوربين يك لحظه بايستد، فيلم فرو خواهد ريخت و همه ضعف ها لو مي روند و معلوم مي شود آرتيستي پشت دوربين نيست. ديجيتال منجر به سرعت شده است.آيا فهم معضلات زندگي پيچيده امروز انسان براي اين سرعت ساخته شده است؟ اين را سميرا مي پرسد.

    منتقدين هم در اين وانفسا سطح توقعشان پايين آمده. ديگر منتقدين از فيلمسازان توقع يك نابغه و يك پيامبر و يا يك مصلح را ندارند، چون سينما عوام زده شده است. نسل امتيوي روشنفكر و هنرمند دوران است.

    كميته هاي انتخاب فيلم گيج شده اند. سال قبل در جشنواره ونيز ژوري فيلم هاي اول بودم. سطح فيلم ها آن قدر پايين بود كه گريه ام گرفت. از كسي كه انتخاب اوليه را كرده بود علت را پرسيدم. گفت من احساسم را نسبت به انتخاب فيلم ها از دست داده ام، چون روزي 10 فيلم مي بينم. آيا اگر با زيباترين هاي دنيا هم روزي 10 بار عشق بازي كنيد، احساستان را نسبت به هر چه عشق بازي است از دست نمي دهيد؟ عشق بازي روزي 10 بار با زشت ترين ها چه؟ من اكنون روزي 10 فيلم بد مي بينم و علاقه ام را نسبت به سينما از دست داده ام.اين را مسوول انتخاب فيلم ونيز گفت.

    سينما با ديجيتال دچار سرطان شده. اين سرطان هرچه بيشتر رشد كند، سينما زودتر مي ميرد. كميت بالارفته ، كيفيت پايين آمده . چه پارادوكسي!!

    حركت سينما سيكلي است. گاه پايين و گاه بالامي رود. اكنون سير سينما نزولي است.آيا عمر ما به سير صعودي آن دوباره قد مي دهد؟ فستيوال ها كه كارشان پرورش تماشاچي فهيم بود تا از هنر ناب دفاع كنند، اكنون براي عقب نماندن از غافله سرعت، وارد اين مسابقه شده اند

    . ريتم تند، در فيلم ها حرف اول را مي زند. به خودم مي گويم: ديگر به فستيوال ها هم نمي روم. ديگر فيلم نخواهم ساخت. پيش از مرگ سينما خواهم مردآه چقدر دلم براي فيلم هاي خسته كننده تنگ شده است. زانوهايم درد مي كنند. من با دردهايم خو كرده ام. درد هايم با هم جا عوض مي كنند. كمرم درد مي كند. سرم درد مي كند. قلبم تير مي كشد. مژه هايم مي پرند. مي دانم كه وقتي پرواز كنم ، فشار خونم پايين مي آيد و خوابم مي برد و مي شوم مثل تماشاچي خفته در سالن خلوت سينما در مقابل فيلم هاي خوب و خسته كننده . يكباره دلم براي پاراجانف و تاركوفسكي تنگ مي شود. آه كجايند آنها كه از جان خويش كاستند و نه از سينما؟

    خودكارم ديگر خيلي كمرنگ شده است و آرام مي نويسم. اگر خودكارم تمام شد، نوشتن من هم تمام مي شود . گويي پروازي نيست و من محكوم زيستن و نوشتن در فرودگاه شده ام. خودكار مهم تر است يا نوشته نانوشته؟ اگر خودكار نبود نانوشته ها چگونه نوشته مي شدند؟ اين را خودكار بي زبان بيچاره از من مي پرسد. از هم اكنون از شما عذر مي خواهم. مي ترسم نوشته ام هم مثل زندگي ام يكباره تمام شود

    انتخاب اول یا دوم

    Friday, February 27th, 2009

     

    انتخاب اول - کودک خردسال آدم بیمار بشه و از بین بره
    انتخاب دوم - آدم خودش بیمار بشه و زمانی از بین بره که کودک خردسالی داره
    =======

    انتخاب اول -  آدمی همیشه روی بد بختی را دیده باشه و همیشه گرسنه باشه و در حسرت یک وعده غذایی کامل

    انتخاب دوم - آدمی در بزرگسالی همه مال و اموالش را از دست بده . ماشینش را از دست بده . منزلش را از دست بده و  بیکار بشه و به خاک سیاه بشینه

    =======

    انتخاب اول - بشینیم و نظاره گر باشیم و رای ندیم تا باز هم احمدی نزاد بره بالا و اوضاع از این هم تیره و تار تر بشه

    انتخاب دوم - به گزینه ای  غیر از احمدی نزاد رای بدیم و لا اقل خودمون حس کنیم سهمی در از بین بردن کشورمون نداشتیم

    =======

    انتخاب اول - در یک کشور سردسیر زندگی کنیم و دایم بنالیم از برف و سرما و یخ و یخ بندون

    انتخاب دوم - در کشوری گرمسیر زندگی کنیم و در حسرت یک قطره برف و بارون بسوزیم و فریاد بکشیم

    =======

    انتخاب اول - با کلی امید و آرزو فرزندت را بزرگ کنی و در جوانی از دستش بدی

    انتخاب دوم - همیشه در حسرت داشتن یک فرزند باشی و هرگز بهش نرسی

    =======

    انتخاب اول - پسرت به سن ازدواج برسه و عاشق دختری پنج سال بزرگ تر از خودش بشه که یک فرزند شش ساله داره

    انتخاب دوم - دخترت خوشحال باشه که بالاخره دوست پسری پیدا کرد که بتونه با کمک اون فرزند خردسالش را بزرگ کنه

    =======
    انتخاب اول - از اول قدر داشته هامون را بدونیم

    انتخاب - صبر کنیم تا وقتی چیزی را از دست دادیم افسوس بخوریم که هیچ وقت قدرش را ندونستیم

    =======

    این یا اون بالاخره ؟