Archive for the 'خاطرات' Category

عجب حکایتی شده

Monday, August 9th, 2010

رفتیم رستوران و همچین که نشستیم دیدیم یکی از دوستان قدیمی مون توی این رستوران گارسون است . بابایی سرش را انداخته بود زیر و انگار که ما گناه کردیم و از نوع کبیره. روش نمیشد غذا سفارش بده و میگفتم دوستمون معذب شد ما را اینجا دید

میگم عزیز جون اگه دوستمون می خواست معذب بشه که نمیومد اینجا گارسن بشه که . میرفت یه جایی که کسی نبیندش

چند وقت بعدش دوباره این دوست را ملاقات کردیم ودیدیم دوستمون معذب که نشده هیچ . تازه به ما هم یاد میده که چطوری گارسون بشیم و با انعام هاش ماهی سه - چهار هزار دلار کاسب بشیم

======

روزنامه های ایرانی را ورق می زدیم که دیدیم دوست قدیمی مون اینجا رفته توی کار املاک و مستغلات و شوهرش هم داره کارهای وام بانکی انجام میده . بابایی میگه مواظب باش اگه دیدیمش به روش نیاریم. یه وقت ناراحت بشه

چرخ گردون روزی ما را جلوی روی هم قرار داد و طرف کلی از ما شاکی که شما اصلن به روی خودتون نیاوردین که توی کار املاک هستم و چرا برای فروش و خرید منزل با من و همسرم تماس نگرفتین

======

داشتیم میرفتیم مهمونی که دیدم بابایی میگه اون طرف را نگاه نکن… رویت را از اون طرف نکن… نگاه نکن

میگم یا امام غریب! چی شده ؟ میگه هیچی فلان دوستمون داره توی ماشین با یه دختری صحبت میکنه . میگم خب چرا ؟ میگه یه وقت ما را میبینه و خجالت میکشه

بعد اومدیم توی فیس بوک و میبینم این دوست عزیز خجالت که نمیکشه هیچ . خیلی هم به داشتن دوست عزیز مفتخر است و فیها خالدون زندگی اش در معرض دید است

 


معضل صبح های جمعه

Friday, August 6th, 2010

 

هر جمعه ساعت هشت و نیم صبح جلسه داریم. امروز یکی از خانمها خواهش کرد که جلسه جمعه ها به ساعت نه منتقل بشه و همه با این تغییر زمان موافق بودن و یکی همین جوری پرسید چرا نیم ساعت دیر تر جلسه برگذار بشه

خانم مربوطه گفت : من هر روز عصر که میرم خونه دو تا سگ هایم را میببرم بیرون برای هواخوری ( فکر نکنم رویش نشد که جش و پی پی را به هوا خوری اضافه کنه ) ولی جمعه شب ها با شوهرم میریم آبجو و چیپس می خوریم و دیگه عصرها وقت نمیشه که به سگ هایم برسم . برای همین جمعه ها سگ هایم را میبرم مهد کودک سگ ها و این مهد کودک از ساعت هفت صبح باز است و من تا سگ هارا ببرم و بعد بیام ایستگاه قطار و این داستانها نمیتونم زود تر از هشت و چهل و پنج دقیقه برسم اینجا

دوباره یکی از همکار ها گفت پس چطور امروز دیر نکردی ؟ خانم عزیز گفت آخه امروز باید میبردمشون سلمونی و با خودم آوردمشون مرکز شهر و بردمشون سلمونی و  اونجا برام نگهشون میدارن تا عصر

 

محمد نوری

Tuesday, August 3rd, 2010

گفتن محمد نوری در بیمارستان بستری است و به بیماری خونی مبتلا شده.  یک پیغام برای نسیم فرستادم و جوابم را داد که درسته  ولی حالش خوب است. پدرم هر روز باهاش تلفنی تماس داره. خیالم راحت شد

گفتن دولت کثافت خواسته به محمد نوری کمک مالی بکنه و ایشون کمک مالی را نپذیرفتن

جمعه شب برگشتم خونه و بابایی گفت محمد نوری رفت … گفتم دروغه . زنگ زدم به نسیم و گفت درسته . دو ساعت پیش فوت کرد و گفت پدرش راهی ایران هستند برای مراسم

فقط اون آپارتمان شانزده آذره میدونه که من چقدر محمد نوری را دوست داشتم

فقط اون ضبط صوت شاهده که چندین هزار با آوازهای سرزمین خورشید را شنیدم و شنیدم و شنیدم . اونقدر اون کاست را دوست داشتم که وقتی از خونه میرفتم بیرون صدای ضبط را کم میکردم ولی خاموشش نمیکردم و با خودم میگفت تو بخون تا من برگردم و وقتی بر می گشتم خوشحال بودم که خونه صوت و کور نیست و محمد نوری داره میخونه

اولین کاستی که بابایی بهم داد در شب سرد زمستانی بود . فکر می کرد من این کاست را نشنیدم . منم بهش نگفتم که این کاست به جون من بسته است . ازش گرفتم و از اون به بعد دو تا کاست در شب سرد زمستانی دارم

دو سال پیش که با نسیم آشنا شدم وقتی فهمیدم پدرش چه کسی است از خوشحالی گریه کردم . بهش گفتم من حتمن باید کار خوبی انجام داده باشم که با تو همکار شده باشم.  فکر می کردم یک قدم به محمد نوری نزدیک شدم

حالا محمد نوری رفته و هنوز توی سر من این نوا هست تا ابد

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس 
  چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم

ما برای بوسیدن خاک سر قله ها 
   چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم

ما برای آنکه ایران خانه ی خوبان شود 
  رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم 

ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود 
  خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم 
 

 

 

 

 

از این گروه به اون گره فرج بود

Thursday, July 29th, 2010

از اینکه ریخت یک نفری را که قبلن میدیدم دیگه نمیبنم حسابی خشنودم. کارمون داشت به جاهای باریک میکشید . حرفم را زدم و برام شاخ و شونه کشید و فکر کرد همه چیز درست میشه و صلح میشه و لابد من منت کشی میکنم

تهدید کرد و رفت تهدیداش را با ایمیل و خیلی محترمانه برایم فرستاد که بتونه هر وقت خواست با دلیل و مدرک اخراجم کنه . منم جواب ایمیل را خیلی محترمانه پسش دادم و ازش خواستم برای حرفهاش سند و شاهد ارایه بده

بهم گفت نمیذاره از گروهش برم . بهم گفت نمیذاره کارم را توی این محیط عوض کنم . بهم گفت در حدی نیستم که برم بالاتر

یه طورایی شد و در عرض چند هفته ابر و باد و مه و خورشید و فلک همه اومدن روی زمین و من توی همین شرکت جام عوض شد و مجبور شد امضا کنه که اگه امضا نمیکرد پایش بد جوری گیر میکرد

طبق رسمی که هست ریس قبلی یک ایمیل میزنه و خبر میده که مثلن مامان نیلو داره از این گروه میره توی یک گروه دیگه  و قبلن توی گروه چه میکرده و حالا در گروه جدید قراره چه بکنه . ایمیلش قلبم را ناراحت کرد . با نامردی که نه البته . با نازنی تمام کمترین لطف را در به کار بردن کلمات و جملات برای معرفی من استفاده کرده بود .

ناراحت شدم ولی فقط چند دقیقه. بعدش به خودم گفتم برو بابا. بی خیال . مهم این بود که رفتی و مجبور شد جابجا شدنت را تصویب کنه که خودش یعنی یک باخت بزرگ براش. برو حالشو ببر مامان نیلو جون

همه همکارام ناهار دعوتم کردن و اونم مجبور شد بیاد و یک گلدان بامبو هم بهم داد و پول غذایم را هم حساب کرد و یک کارت پول رستوران هم بهم داد به انضمام یک کارت تبریک خداحافظی که همه همکارای قبلی ام  هم امضایش کرده بودن

نمیدونم ولی حسم بهم میگه برنده شدم حسابی

 

 


برای صاحب این پستو

Wednesday, July 28th, 2010

قدش از من خیلی بلند تر شده

دماغش دیگه اون دماغ کوچولو نیست. داره گرد وگنده میشه
صداش دیگه اون صدای کودکانه نیست . مردانه مردانه هم هنوز نیست
روی دماغش جوش زده
پشت لبش سبز شده
وقتی صحبت میکنه نا خودآگاه داد میزنه. مشخص است که کنترل تن صدایش را نداره

بیشتر از همیشه دوست دارم تماشایش کنم
دیروز میگه مامان تو چرا همش داری منو نگاه می کنی

پسرک کوچک من با چه سرعتی داره بزرگ میشه
گرچه که فراز همیشه بزرگ بود و هست

و من چه حس غریبی دارم
از اینکه داره مرد میشه خوشحالم خیلی
و گاهی میترسم
خیلی هم میترسم

فراز همیشه من را مجبور کرده بهش احترام بذارم
حتا وقتی دورش میگردم ومی بوسمش

آینده خیلی روشنی براش می بینم
خیلی روشن

خیلی
خیلی
روشن

 

از اصفان تا کره

Thursday, July 22nd, 2010

 

چند رو پیشا مهمونی اصفانی داشتیم. گفتیم خوبس غذارم ببریم تو کاری اصفان آ اصفانی

بابام رفتن آ دو تا قمری خریدن. ماش آ پیاز آ گوشتم که داشتیم. ریختیم همه را رو هم آ دیدیم انگار قمری اش کمه . این دفعه من رفتم آ سه تا قمری دیگه خریدم آ زیری غذا را نصفه شب روشن کردیم تا فردا ظهر که مهمونمون اومد داشت غل آ غل می کرد. یه آلبالو پلو هم گذاشتم کنارش آ چه یکشنبه اصفانی گذروندیم

دیروزم از رستورانی کره ای ها رفتیم آ کیم-چی خریدیم آ امروز ناهار مهمونی کره ای ها شدیم آ چی چی تند بود آ مینواخت

این ماشا قمری ام اگه تند نباشه ماشا قمری نمیشه وا . ماشا قمری ما وم تا بخی تند و تنیز شده بود آ مینواخت

 


جهان سومی

Wednesday, July 21st, 2010

حال و احوال می کردیم

عروسی پروین خانم را کامل به یاد میارم. تولد پسرش را هم کامل یادمه . رفتیم خونه شون  برای دیدنی. طبقه دوم بود . یادمه که بچه روی زانوی مادرش بود  و روز خوشی بود

دیگه خاطره ای ازشون ندارم

…………………..

دو سال پیش خونه شون را اجاره دادن و اومدن این طرف شهر و خانه ای اجاره کردن. صاحب خونه خیلی لطف و مرحمت کرده و گفته که بخاری گازی اتاق بالایی یه ذره آ فقط یه ذره نشتی داره آ شبا که میخوابین پنچره را واز بذارین

گویا این مستاجر ها هم همین کار را میکردن تا اون شب سرد زمستونی که پسر دانشجوی خونه که گویا خیلی هم خوش تیپ و موقر و آقا و متین بود از دانشگاه میرسه  و به مامانش میگه که میره بالا بخوابه و از مامانش خواهش میکنه که صبح بیدارش نکنه آخه شب قبل تقریبن نخوابیده بود

و هنوز او پسر خواب است تا ابد الدهر

خبر را یک هفته ات هست که گرفتم و هنوز نمیتونم باور کنم که چطور ؟ روی چه حسابی ؟ مفت مفت رفت و رفت و رفت ؟ فقط برای اینکه بخاری یخده نشتی داره

امروزم که چشممون به جمال سقوط آسانسور و کشته شدن کاظم برگ نیسی روشن شد

دلم یه جورایی آتیشه این روزها

فکر میکردم ما جهان سومی هستیم اما انگار از این حرفها به رده آباجی

گریه داریم تا گریه - بد داریم تا بد

Thursday, July 15th, 2010

د

این شهرام جزایری حالا خوب یا بد و جاسوس یا ناجاسوس برگشت به وطن و برای من تحمل دیدن اشک پسر کوچولش غیر قابل تحمل است. پسر کوچولوی نازنین چقدر دلتنگ باباش بود

جزایری برگشت و اینها می خوان به دنیا نشون بدن که این آمریکای جهانخوار و بدجنس و ضد انسانی چطور دو سال کودکی را از پدر دور کرد و حالا لحظه دیدار .. .لحظه آشنایی … کلاه قرمزی …

د آخه خاک تو سرا اگه این کارا بده و اگه جدا کردن پدر و پسر کار زشتیه و دزدیدن آدمها کار بدیه و نکوهیده است … د آخه زندان های ایران که پر از بابا است که بچه هاشون حتا نمی تونن تو مملکت خودشون برن و باباشون را به دقیقه ملاقات کند . تکلیف چیه دزدای داخل وطنی؟

چرا اینا ملاک خوب و بد را برای خودشون و بقیه اینقدر مختلف ترجمه میکنن ؟ ترجمه شون اگه بده خوبس برن یخده کلاسی زبان

از این گنجیشکه خونه ما - از اون آقا پسر بزرگه خونه ما - از باباشون

Wednesday, July 14th, 2010

یه کارتونی هست به اسم مایتی ماشین که آقا پسره توش به قول خودمون دست به آچار است و یک روز کارگر ساختمان است و یک روز برق کار و یک روز راننده و یه روز مامور آتش نشانی و این حرفها

این پسر کوچولوی خونه ما داشته این کارتون را تماشا می کرده که یه دفعه از باباش پرسیده بابا تو چرا هیچی نیستی ؟ بعدم پرسیده که بابا تو چرا مغازه نداری که از آدما پول بگیری

راست هم میگه ها . کاش این بابای خونه ما یه دکون داشت . دکون چی؟ بابایی بهت میاد دکون ساعت فروشی داشته باشی یا دکون قلمزنی کفی بازار یا … هر چی که دلت خواست

همه پسرها روزی ده دفعه به مامانشون میگن مامان خیلی دوستت دارم. مامان عاشقتم. مامان من تو دل تو بودم …. یا فقط مامان نیلوهایی که گنجشک دارن این جمله ها را میشنوند؟

این گنجیشکه اهل کتاب و قلم و دفتر و دستک نیست. اهل بازی است و خنده و نشاط و پارک و آب بازی . منم می خواستم گنجیشکم همین جوری باشه که هست

———-

یه پسری داریم تونه خونه مون که همه چیزش به جاست

درس که نگو. کارنامه که نگو . توپ
ورزش که نگو تحرک که نگو. توپ
ادب که نگو . رفتار که نگو. کردار که نگو. توپ

انگار همه فراز های دنیا همین جوری هستن. لااقل فراز من که از اون فراز های اصل ست .

——–

باباشون مهربونه و متفکر
زیادی به جلو فکر میکنه و من هی باید دکمه دنده عقب را یادش بیارم
باباشون از اون بابا هاست که زیاد مثلش پیدا نمیشه  . اصلن فکر کنم همین یکی بود که اونم من بردم
فقط یخده حرص میده آ بعضی اوقات خودشا یادش میره

 


یخده برگردم خوبه

Tuesday, July 13th, 2010

اووووه . چقده خاک خورده این صفحه . چقده  روزها گذشته از مارسی دوهزار و نه تا امروزه که میکنه به عبارتی جولای دهزار و ده

یک وخ حسش هست آ یه وخ حسش نیست. خنده داره که امروز می خواستم برم تو سایت آ اسمی رمز یادم نمیومد. دو سه بار امتحان کردم تا بالاخره کلیدا جستم

حالا وم چیزی برا نوشتن ندارم. نشستم یه جا تو طبقه سینزدهمی یه ساختمون آ دارم از پنجره خیابونا نیگا می کنم. هوا یخده غبار داره انگار اما مثی هفته پیش گرم نیس. وای چه گرمایی بود هفته پیش

زمینی بغلی چند سال بود پارکینگ بود آ حالا شروع کردن به گودبرداری آ صداش گوشی آدما کر میکنه . اما تحملش سخت نیست

اون جلو یه بنگاهی تویوتا است . چی چی این کمپانی این چند وقته اخیر بد آورد

پشتی تویوتا ساختمونی گلوب اند میل است. من خیلی روزنامه شونا نخوندم. شاید چون هیچ وخ مفتی دستم نیفتاده. اما تا بخواین مترو خوندم که همیشه مفتی بوده. این تورنتو استار هم هر وقت مفتی بیاد دستم میخونم آ اگه بخوام براش خرج کنم از خیری خوندنش میگذرم.  زندگی خرج داره دادا. برا روزنامه که نباید پول داد. برا کتاب و سی دی و موزیک آ هیچی دیگه نباید پول داد. مشکلی نویسندا و خواننده ها و هنر مندا به من چه . برن یه راهی پیدا کنن . برن آگهی بدن آ پول جمع کنن آ خودشونا بکشن آ به من اطلاعاتی مفتی بدن

این شهر قشنگ است ولی شهر من
راستی شهری من کوجاس

یه هیژده سال که اصفان بودم
یه  ده یازده سالم که تهران
بقیه اشم تا سی و هشت سال حساب کنی اودم این ور

سه تایشم دوس دارم . اما ریشه . امان از این گذشته آ ریشه که دست از سری آدم تو خواب آ بیداری ور نمی داره

آی آتیش تو استخونی ریشه اینا بیگیره که نمیذارن یه روز  آبی خوش از گلو مردم پایین بره. خوردن و چریدن و پروار شدن آ حالا مگه میشه تکونشون داد

دارم فکر میکنم چی بگم

از پارسال تا حالا رفتیم خونه جدید . مامان نی نی و بابا حسین اومدن. برگشتن. دوباره داره میان. رفتیم ایران . دوباره میخوایم بریم ایران . بچه ها بزرگ تر شدن. ماه تر شدن . دوست داشتنی تر شدن. شیرین تر شدن. مهربونند . عاشقشونم. هلاکشونم. یکی شون داره قد میکشه و سبیل در میاره . اون یکی گوله صفا و شادابی و نشاطه. هر دو شون عاشق کلماتی بی تربیتی هستن آ برا اینکه یک ساعت بخندن کافیه یک کلمه گوز بشنون . این پسرا را تا من یاد دارم از گوز و آروغ می مردن از خنده آ من هنو رازشا نفهمیدم

 باباشونم که مثی گذشته آ یخده حساس تر و دل نازک تر . باید خیلی مواظب قلبی چینی اش باشم که مبادا کسی دور آ وری این چینی بره. از غریبه ها گرفته تا دوستانی دور و نزدیک تا خودم . بابایی را باید شناخت و شناختنش کار ساده ای نیست. مهربون است به غایت و حساس است تا بی نهایت آ منم که منتش را دارم تا ابد. پس مساله حل است

 همه به بابایی میگن تو چیطو با این زن میسازی اما تالا هیش کی به من نگفته که من چیطو با این مرد میسازم . د آخه خبر از دلی حساسش که ندارن که . اگه داشتن اذیتش نمی کردن که

 

منتظری یه خبری خوب ازسفارتیم ببینم این مهمونهای عزیزی که دعوتشون کردیم ویزا میگیرن یا نه . اگه ندن من خیلی داغ میشم. بس کی اینجا ماشالله مهمونا میان آ صابخونه میشه این سفارت دیگه از ریسمونی سفید و سیاه میتره آ به همه قافیه را تنگ میگیره. شالله ویزا بیگرن . دلم میخواد بیان آ دلم میخواد بشون حسابی اینجا خوش بگذره

 من چقدر زیبا شیرازی را دوست دارم . شعراش انگار همه از ته قلبی من در اومده

هوشمندی عقیلی را هم خیلی دوست دارم . چرا به هر کی میگم هیچ کسی نمیشناسدش

بنیامین . خیلی خوش گذشت . مثلی دختر بچه ها برا دیدنش ذوق کردم. آهنگانش خیلی قشنگه

حالا خدا میدونه چه ارتباطی بین سبکی زیبا و عقیلی آ بینامین است که من این سه تا را دوست دارم

 

اگه بگن الان دلت چی می خواست میگفتم دلم می خواست مامان بزرگ زنده بودن . روزی نیست که بهشون فکر نکنم . با خودم میگه خره مامان بزرگ که رفتن برو آ حالی اون تا مامان بزرگا که زنده ان را بپرس آ خجالت بکش . حرفم هم حسابه . اما وقتی به مامان بزرگ زنگ میزدم روحیه میگرفتم آ تا چند روز با نشاط میشدم آ لازم نبود عذر خواهی کنم که دیر زنگ زدم آ هیچ وخ از درداشون چیزی نمی شنیدم آ نمیگفتن که تنهان . مامان بزرگ خوبم

 دلم میخواد برم ایران آ هیچ کسی کاری به کارم نداشته باشه آ هیچ کسی بهم زنگ نزده آ دعوتم نکنه آ بذارن خودم هر جا دلم خواست برم آ هر کسی را خواستم ببینم آ هر غذایی که خواستم را بخورم. اون وقت میرفتم میمه سر خاک مامان بزرگ . میرفتم توی کوچه های جلفا . میرفتم میدون فرنی میخوردم و یک گردنبند نقره قدیمی میخریدم . میرفتم تو شیخ بهایی آ جلو مدرسه قدیمی ام وای میسادم . میرفتم خونه شادی و پونه . میرفتم خونه مهری خانم . میرفتم یزد و کیک یزدی میخوردم و به طلاهای زرد فقط نگاه میکردم اما نمیخریدم. طلا سفید دوست دارم. حلقه پهن سفید دوست دارم. زرد دوست ندارم . خوبه یه سری برم بازارچه بلند . دفعه پیش رفتم یه پاساژ جدید و یه حلقه خوشگل خریدم با نگین سورمه ای

داشتم میگفتم . میرفتم با بابایی سری حج آقا فلفلیان آ سری دکونی قلمزنی ها . چند تا رومیزی قلمزنی نو داریم آ بازم میریم رومیزی می خریم. این دفعه فقط سفره یک و نیم در یک و نیم میخریم برا تو آشپزخونه آ دیگه چیزی نمیخریم

خیلی گفتم . اما خوش گذشت . دلم تنگ شده بود برای این سولدونی