<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<!-- generator="wordpress/2.0.4" -->
<rss version="2.0" 
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>فراز</title>
	<link>http://faraz.ca/blog</link>
	<description>یادداشت های مامان نیلو برای اهل خونه اش</description>
	<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 18:15:26 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.0.4</generator>
	<language>en</language>
			<item>
		<title>پیچش مو</title>
		<link>http://faraz.ca/blog/archives/134</link>
		<comments>http://faraz.ca/blog/archives/134#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 18:15:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
	<category>خاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://faraz.ca/blog/archives/134</guid>
		<description><![CDATA[حالا من پریروز یه حرفی زدم و گفتم این بابایی فلان است و بیسار  و هی توی کار پیچش مو است. خداون تبارک و تعالی هم نگذاشت و نه برداشت و یه دوچرخه سوار را صاف انداخت جلوی ماشین خودم
اصلن من نفهمیدم آقا پسر از کجا پیداش شه به امام زمون.
میخواستم از فرعی بپچیم توی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">حالا من پریروز یه حرفی زدم و گفتم این بابایی فلان است و بیسار  و هی توی کار پیچش مو است. خداون تبارک و تعالی هم نگذاشت و نه برداشت و یه دوچرخه سوار را صاف انداخت جلوی ماشین خودم</p>
<p align="right">اصلن من نفهمیدم آقا پسر از کجا پیداش شه به امام زمون.</p>
<p align="right">میخواستم از فرعی بپچیم توی خیابون اصلی سمت راستی.<br />
سمت راستم هیچی نبود .<br />
سمت چپ را نگاه کردم که ماشین نیاد . دو تا ماشین اومد همچین که گاز دادم دیدیم چه ضربه ای . پسرک طفل معصوم رفته بود زیر ماشین و داشت خودش و دوچرخه را میکشید بیرون . منم که گیج و مات . بهش می گم تو کجا بودی ؟ مگه تو چیکار می کنی ؟ راست هم میگفت . معلوم نیست کی به من  بیست سال پیش گواهینامه داده با این خر کاری ام</p>
<p align="right">خیلی عصبانی بود . بهش گفتم ببخشید. معذرت میخوام . حق با تو است . راست میگی . من مقصرم . بیاد بریم کنار پیاده رو . ماشین اون وسط ولو بود و ازش اجازه گرفتم و یه ذره جابجاش کردم</p>
<p align="right">بهش گفتم تمام تقصیر با من است و تو بگو من چیکار کنم؟ میخوای دوچرخه را بنداز دور و همین الان بریم یک دوچرخه نو بخر . گفت نه همین خوبه یه کمی انگار تاب ورداشته . گفتم با چند دلار میتونی درستش کنی ؟ گفت شصت دلار. بهش صد دلار دادم . گفتم حالا دوچرخه را ولش کن . پایت چطوره ؟</p>
<p align="right">گفت من قهرمان رقص روی یخ هستم  و تازه از پاریس برگشتم و باید آماده بشم که هفته دیگه برم چین . قلبم ریخت . گفتم خوب حالا درد داری ؟ گفت نه فقط کمی خراشیدگی</p>
<p align="right">بهش گفتم سوار شو برسونمت . دوچرخه اش باز میشد . بازش کردیم و گذاشتیم صندوق عقب . اسمش را پرسیدم . گفت آندره</p>
<p align="right">توی مسیر براش صبحت کردم و سعی کردم آرومش کنم . گفتم اگه میخوای بریم دکتر . گفت نه حالم کاملن خوبه . باید برم خونه که دوستام میان دنبالم و شب می خواهیم بریم مهمونی</p>
<p align="right">بازم عذر خواهی کردم و بهش گفتم امروز درس بزرگی گرفتم . اونم خندید و گفت منم درس بزرگی گرفتم. رسوندمش خونه و با لبخند خداحافظی کردم</p>
<p align="right">شب برای تکست زدم و گفت خوبه و مشکلی نداره<br />
امروز صبح که بهش زنگ زدم گفت من خوبم تو چطوری؟<br />
گفتم منم خوبم و از اینکه دوست قهرمانی پیدا کردم خوشحالم<br />
آندره هم در جواب گفت : منم خوشحالم</p>
<p align="right">
حالا موندم که فراز میتونه بره اون طرف خیابون اصلی یا نه</p>
<p align="right">آندره از فراز چند سالی بزرگتر است</p>
<p align="right">بابایی  تو چطوری این قدر پیچش مو میبینی آخه ؟</p>
<p align="right"> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://faraz.ca/blog/archives/134/feed/</wfw:commentRSS>
		</item>
		<item>
		<title>قوانین بابایی</title>
		<link>http://faraz.ca/blog/archives/133</link>
		<comments>http://faraz.ca/blog/archives/133#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 01 Sep 2010 19:50:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
	<category>خاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://faraz.ca/blog/archives/133</guid>
		<description><![CDATA[مامان من یه چیزی را نمی فهمم . یادته به بابایی گفتم میخوام برم فوتبال و دوست دارم با دوچرخه برم ؟بابایی گفت برو. یادته که باید میرفتم اون طرف خیابون اصلی و بابایی راحت اجازه داد
یه روز دیگه گفتم میخوام برم خونه دوستم و میخوام با دوچرخه برم؟ بابایی گفت برو. اونم که اون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">مامان من یه چیزی را نمی فهمم . یادته به بابایی گفتم میخوام برم فوتبال و دوست دارم با دوچرخه برم ؟بابایی گفت برو. یادته که باید میرفتم اون طرف خیابون اصلی و بابایی راحت اجازه داد</p>
<p align="right">یه روز دیگه گفتم میخوام برم خونه دوستم و میخوام با دوچرخه برم؟ بابایی گفت برو. اونم که اون طرف خیابون اصلی بود .</p>
<p align="right">حالا چرا وفتی میخوام فقط برم دو چرخه سواری اگه  بگم از خیابون اصلی رد میشم بابایی عصبانی میشه و میگه : فررررراااز . چند بار بهت بگم نباید از خیابون اصلی رد بشی ؟</p>
<p align="right">چه کنم ؟ زدم زیر خنده و گفتم این دیگه از اون سوال های بی جواب است فرازم. من که میگم هر جایی دوست داری برو . خیالم از بابت تو راحت است . برو با بابایی ات کنار بیا که گاهی بد جوری بابا بازی در میاره .</p>
<p align="right">راستی بابایی راز این اجازه دادن و ندادن را هر وقت که وقت کردی قربون دستت یه توضیحی بده که ما هم آگاه بشیم از این پیچش مویی که تو میبینی و من ازش نا آگاهم</p>
<p align="right">قرونی دستت دادا</p>
<p align="right">&#8230;&#8230;</p>
<p align="right">فراز جون دلم برات هلاک است . برای تمام صفات خوبی که داری و برای قلب صاف و دل معصومت هلاکم . هلاک</p>
<p align="right"> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://faraz.ca/blog/archives/133/feed/</wfw:commentRSS>
		</item>
		<item>
		<title>بمیرم برای این اصفهانی های مظلوم و بی نوا</title>
		<link>http://faraz.ca/blog/archives/132</link>
		<comments>http://faraz.ca/blog/archives/132#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 31 Aug 2010 19:25:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
	<category>خاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://faraz.ca/blog/archives/132</guid>
		<description><![CDATA[یکی از همکارام که مدیر پروژه است یهو مریض شد. امروز نیومد و فردا نیومد و خبر رسید که در کبدش تومور پیدا شده و سنگ کیسه صفرا هم داره. قرار است هفته دیگه تومور را جراحی کنند و دو هفته بعدش کیسه صفرا را
یکی از همکارا به همه ایمیل زد که میخواد یک کارت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">یکی از همکارام که مدیر پروژه است یهو مریض شد. امروز نیومد و فردا نیومد و خبر رسید که در کبدش تومور پیدا شده و سنگ کیسه صفرا هم داره. قرار است هفته دیگه تومور را جراحی کنند و دو هفته بعدش کیسه صفرا را</p>
<p align="right">یکی از همکارا به همه ایمیل زد که میخواد یک کارت تبریک بخره و ازمون خواست کارت را امضا کنیم و اگه خواستیم پول بدیم تا براش کمکی بشه</p>
<p align="right">دیدم خانم ریس به باسن مبارک تکونی نمیده . گفتم من دارم میرم کارت را امضا کنم و پول بدم. گفت اون فردا میره . گفتم امروز روز اخر است . گفت وای خوب شد گفتی &#8230; میشه پول من را هم ببری ؟ گفتم البته. اومد و پنج دلار گذاشت کف دستم</p>
<p align="right">پنج دلار؟ ای خاک تو اون سر خسیس ات بکنن که میدونم حدود صد و بیست هزار دلار در سال درآمدت است</p>
<p align="center"><strong><br />
</strong> 
</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://faraz.ca/blog/archives/132/feed/</wfw:commentRSS>
		</item>
		<item>
		<title>گردنم درد می کنه</title>
		<link>http://faraz.ca/blog/archives/131</link>
		<comments>http://faraz.ca/blog/archives/131#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Aug 2010 18:48:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
	<category>خاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://faraz.ca/blog/archives/131</guid>
		<description><![CDATA[همین
 
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">همین</p>
<p align="right"> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://faraz.ca/blog/archives/131/feed/</wfw:commentRSS>
		</item>
		<item>
		<title>یه ذره که زیاد نیست</title>
		<link>http://faraz.ca/blog/archives/130</link>
		<comments>http://faraz.ca/blog/archives/130#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 16 Aug 2010 19:06:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
	<category>خاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://faraz.ca/blog/archives/130</guid>
		<description><![CDATA[یه خانمی خونه ما است که خیلی دوستش دارم . مهلتی پیش نیومده بود که باهاش زندگی کنم. حالا که باهاش شبانه روز را میگذورنم میبینم چقدر بیشتر دوستش دارم
بودنش به خونه مون گرمی داده و خیلی مهربون و آروم است

کاش این روزها یه ذره آروم تر بگذرند . یه ذره که زیاد نیست خدا
 
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">یه خانمی خونه ما است که خیلی دوستش دارم . مهلتی پیش نیومده بود که باهاش زندگی کنم. حالا که باهاش شبانه روز را میگذورنم میبینم چقدر بیشتر دوستش دارم</p>
<p align="right">بودنش به خونه مون گرمی داده و خیلی مهربون و آروم است</p>
<p align="right">
کاش این روزها یه ذره آروم تر بگذرند . یه ذره که زیاد نیست خدا</p>
<p align="right"> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://faraz.ca/blog/archives/130/feed/</wfw:commentRSS>
		</item>
		<item>
		<title>وسیله</title>
		<link>http://faraz.ca/blog/archives/129</link>
		<comments>http://faraz.ca/blog/archives/129#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Aug 2010 18:21:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
	<category>خاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://faraz.ca/blog/archives/129</guid>
		<description><![CDATA[یه وقتهایی میگم برای چی مثل برق با همه دنیا دوست می شم و باهاشون قرار میذارم و رفت و آمد میکنم ؟
یه وقتهایی میگم این همه دوست جمع کردن انگار داره وقتم را تلف می کنه و نمیذاره به خودم و خانواده ام برسم
یه وقتهایی میگم از این به بعد دیگه دوست جدید ممنوع. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">یه وقتهایی میگم برای چی مثل برق با همه دنیا دوست می شم و باهاشون قرار میذارم و رفت و آمد میکنم ؟</p>
<p align="right">یه وقتهایی میگم این همه دوست جمع کردن انگار داره وقتم را تلف می کنه و نمیذاره به خودم و خانواده ام برسم</p>
<p align="right">یه وقتهایی میگم از این به بعد دیگه دوست جدید ممنوع. یه ذره هم فیلتر لازم</p>
<p align="right">××××××××××</p>
<p align="right">سالها پیش توسط دوست عزیزی با خانم دکتری آشنا شدم  . باب دوستی مون از دکتر بودنش شروع نشد. از این شروع شد که هر دومون بچه های اول مون پسر هستن و هر دو اسمشون فراز است و هر دو یک مدرسه قبول شدن و هر دو علاقه عجیبی به تمبک دارن و هر دو یک معلم تمبک دارن</p>
<p align="right">این خانم دکتر هم شد یکی از دوستامون . راحت و آسوده</p>
<p align="right">این خانم دکتر خیلی هم دکتر معمولی نیست. به قول معروف از اون بی نظیر های عالم است که من افتخار دوست شدن باهاش را پیدا کردم . شاید برای امروز</p>
<p align="right">××××××××××</p>
<p align="right">بهم از ایران زنگ زدن که دختر جوانی این دور و برها سرطان گرفته و مشکل داره و نمیتونه دکتر مناسب پیدا کنه و دکتر فعلی راه مناسبی جلوی پایش نذاشته . گفتم بگین بهم زنگ بزنه</p>
<p align="right">با خانم دکتر تماس گرفتم و امروز اون دختر جوان را ملاقات کرد</p>
<p align="right">امروز اون دختر بهم زنگ زد و میگفت از خوشحالی روی زمین نیست. گفت قراره جراحی با اون دکتر را کنسل کنه &#8230; گفت خبر های خوشی داره که می خواد حضوری بهم بگه&#8230; گفت میخواد من را ببینه</p>
<p align="right">و من تا نیم ساعت دیگه برای اولین بار این دختر عزیز را ملاقات میکنم</p>
<p align="right">××××××××××</p>
<p align="right">ادامه میدهم</p>
<p align="right">دوست جدید پیدا میکنم<br />
رفیق بازی میکنم<br />
با همه دنیا ارتباطم را حفظ میکنم</p>
<p align="right">تا همیشه مثل امروز خوشحال باشم</p>
<p align="right">به قول حزب اللهی ها &#8230; من فقط وسیله بودم</p>
<p align="right">اما خوب انگار وسیله بودن هم لذت بخش است. دکتر که نشدم . خدا را شکر وسیله شدم</p>
<p align="right"> </p>
<p align="right"> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://faraz.ca/blog/archives/129/feed/</wfw:commentRSS>
		</item>
		<item>
		<title>لیموناد</title>
		<link>http://faraz.ca/blog/archives/128</link>
		<comments>http://faraz.ca/blog/archives/128#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 Aug 2010 14:59:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
	<category>خاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://faraz.ca/blog/archives/128</guid>
		<description><![CDATA[بهم خبر رسید که گند زده به آشپز خونه
رفتم دیدم چهار پایه را گذشته و قدش به میز آشپزخونه رسیده . لیمو ترش را با چاقوی تیز از وسط نصف کرده . با دستهای کوچولوش لیمو ترش را توی دو تا لیوان فشار داده و آب روش ریخته و در اون لحظه داشت با دقت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">بهم خبر رسید که گند زده به آشپز خونه</p>
<p align="right">رفتم دیدم چهار پایه را گذشته و قدش به میز آشپزخونه رسیده . لیمو ترش را با چاقوی تیز از وسط نصف کرده . با دستهای کوچولوش لیمو ترش را توی دو تا لیوان فشار داده و آب روش ریخته و در اون لحظه داشت با دقت با یک قاشق کوچولو هسته ها را از توی لیوان در میاورد.</p>
<p align="right">گفت داره برای من و باباش لیموناد درست می کنه</p>
<p align="right">لبخندی زدم و رفتم سراغ کارم که مزاحمش نباشم. بعد از چند دقیقه اومد و پرسید مامان تو لیموناد میخوای ؟ گفتم : بله که میخوام. خیلی هم لیموناد دوست دارم</p>
<p align="right">گفت : نه . بگو نمی خوام. آخه میخوام یکیش را بدم به بابا و یکیش را خودم بخورم.</p>
<p align="right">بگو فردا لیموناد میخوای</p>
<p align="right">گفتم : نه مرسی مامان جون. من امروز لیموناد نمیخوام. فردا برام درست کن</p>
<p align="right">با خوشحالی گفت : باشه فردا برات درست میکننم و رفت که باباش لیموناد خوری کنه</p>
<p align="right">عاشقشم</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://faraz.ca/blog/archives/128/feed/</wfw:commentRSS>
		</item>
		<item>
		<title>عجب حکایتی شده</title>
		<link>http://faraz.ca/blog/archives/127</link>
		<comments>http://faraz.ca/blog/archives/127#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Aug 2010 19:17:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
	<category>خاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://faraz.ca/blog/archives/127</guid>
		<description><![CDATA[رفتیم رستوران و همچین که نشستیم دیدیم یکی از دوستان قدیمی مون توی این رستوران گارسون است . بابایی سرش را انداخته بود زیر و انگار که ما گناه کردیم و از نوع کبیره. روش نمیشد غذا سفارش بده و میگفتم دوستمون معذب شد ما را اینجا دید
میگم عزیز جون اگه دوستمون می خواست معذب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">رفتیم رستوران و همچین که نشستیم دیدیم یکی از دوستان قدیمی مون توی این رستوران گارسون است . بابایی سرش را انداخته بود زیر و انگار که ما گناه کردیم و از نوع کبیره. روش نمیشد غذا سفارش بده و میگفتم دوستمون معذب شد ما را اینجا دید</p>
<p align="right">میگم عزیز جون اگه دوستمون می خواست معذب بشه که نمیومد اینجا گارسن بشه که . میرفت یه جایی که کسی نبیندش</p>
<p align="right">چند وقت بعدش دوباره این دوست را ملاقات کردیم ودیدیم دوستمون معذب که نشده هیچ . تازه به ما هم یاد میده که چطوری گارسون بشیم و با انعام هاش ماهی سه - چهار هزار دلار کاسب بشیم</p>
<p align="right">======</p>
<p align="right">روزنامه های ایرانی را ورق می زدیم که دیدیم دوست قدیمی مون اینجا رفته توی کار املاک و مستغلات و شوهرش هم داره کارهای وام بانکی انجام میده . بابایی میگه مواظب باش اگه دیدیمش به روش نیاریم. یه وقت ناراحت بشه</p>
<p align="right">چرخ گردون روزی ما را جلوی روی هم قرار داد و طرف کلی از ما شاکی که شما اصلن به روی خودتون نیاوردین که توی کار املاک هستم و چرا برای فروش و خرید منزل با من و همسرم تماس نگرفتین</p>
<p align="right">======</p>
<p align="right">داشتیم میرفتیم مهمونی که دیدم بابایی میگه اون طرف را نگاه نکن&#8230; رویت را از اون طرف نکن&#8230; نگاه نکن</p>
<p align="right">میگم یا امام غریب! چی شده ؟ میگه هیچی فلان دوستمون داره توی ماشین با یه دختری صحبت میکنه . میگم خب چرا ؟ میگه یه وقت ما را میبینه و خجالت میکشه</p>
<p align="right">بعد اومدیم توی فیس بوک و میبینم این دوست عزیز خجالت که نمیکشه هیچ . خیلی هم به داشتن دوست عزیز مفتخر است و فیها خالدون زندگی اش در معرض دید است</p>
<p align="right"> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://faraz.ca/blog/archives/127/feed/</wfw:commentRSS>
		</item>
		<item>
		<title>معضل صبح های جمعه</title>
		<link>http://faraz.ca/blog/archives/126</link>
		<comments>http://faraz.ca/blog/archives/126#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 06 Aug 2010 17:19:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
	<category>خاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://faraz.ca/blog/archives/126</guid>
		<description><![CDATA[ 
هر جمعه ساعت هشت و نیم صبح جلسه داریم. امروز یکی از خانمها خواهش کرد که جلسه جمعه ها به ساعت نه منتقل بشه و همه با این تغییر زمان موافق بودن و یکی همین جوری پرسید چرا نیم ساعت دیر تر جلسه برگذار بشه
خانم مربوطه گفت : من هر روز عصر که میرم خونه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right"> </p>
<p align="right">هر جمعه ساعت هشت و نیم صبح جلسه داریم. امروز یکی از خانمها خواهش کرد که جلسه جمعه ها به ساعت نه منتقل بشه و همه با این تغییر زمان موافق بودن و یکی همین جوری پرسید چرا نیم ساعت دیر تر جلسه برگذار بشه</p>
<p align="right">خانم مربوطه گفت : من هر روز عصر که میرم خونه دو تا سگ هایم را میببرم بیرون برای هواخوری ( فکر نکنم رویش نشد که جش و پی پی را به هوا خوری اضافه کنه ) ولی جمعه شب ها با شوهرم میریم آبجو و چیپس می خوریم و دیگه عصرها وقت نمیشه که به سگ هایم برسم . برای همین جمعه ها سگ هایم را میبرم مهد کودک سگ ها و این مهد کودک از ساعت هفت صبح باز است و من تا سگ هارا ببرم و بعد بیام ایستگاه قطار و این داستانها نمیتونم زود تر از هشت و چهل و پنج دقیقه برسم اینجا</p>
<p align="right">دوباره یکی از همکار ها گفت پس چطور امروز دیر نکردی ؟ خانم عزیز گفت آخه امروز باید میبردمشون سلمونی و با خودم آوردمشون مرکز شهر و بردمشون سلمونی و  اونجا برام نگهشون میدارن تا عصر</p>
<p align="right"> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://faraz.ca/blog/archives/126/feed/</wfw:commentRSS>
		</item>
		<item>
		<title>محمد نوری</title>
		<link>http://faraz.ca/blog/archives/125</link>
		<comments>http://faraz.ca/blog/archives/125#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Aug 2010 15:46:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
	<category>خاطرات</category>
		<guid isPermaLink="false">http://faraz.ca/blog/archives/125</guid>
		<description><![CDATA[گفتن محمد نوری در بیمارستان بستری است و به بیماری خونی مبتلا شده.  یک پیغام برای نسیم فرستادم و جوابم را داد که درسته  ولی حالش خوب است. پدرم هر روز باهاش تلفنی تماس داره. خیالم راحت شد
گفتن دولت کثافت خواسته به محمد نوری کمک مالی بکنه و ایشون کمک مالی را نپذیرفتن
جمعه شب برگشتم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">گفتن محمد نوری در بیمارستان بستری است و به بیماری خونی مبتلا شده.  یک پیغام برای نسیم فرستادم و جوابم را داد که درسته  ولی حالش خوب است. پدرم هر روز باهاش تلفنی تماس داره. خیالم راحت شد</p>
<p align="right">گفتن دولت کثافت خواسته به محمد نوری کمک مالی بکنه و ایشون کمک مالی را نپذیرفتن</p>
<p align="right">جمعه شب برگشتم خونه و بابایی گفت محمد نوری رفت &#8230; گفتم دروغه . زنگ زدم به نسیم و گفت درسته . دو ساعت پیش فوت کرد و گفت پدرش راهی ایران هستند برای مراسم</p>
<p align="right">فقط اون آپارتمان شانزده آذره میدونه که من چقدر محمد نوری را دوست داشتم</p>
<p align="right">فقط اون ضبط صوت شاهده که چندین هزار با آوازهای سرزمین خورشید را شنیدم و شنیدم و شنیدم . اونقدر اون کاست را دوست داشتم که وقتی از خونه میرفتم بیرون صدای ضبط را کم میکردم ولی خاموشش نمیکردم و با خودم میگفت تو بخون تا من برگردم و وقتی بر می گشتم خوشحال بودم که خونه صوت و کور نیست و محمد نوری داره میخونه</p>
<p align="right">اولین کاستی که بابایی بهم داد در شب سرد زمستانی بود . فکر می کرد من این کاست را نشنیدم . منم بهش نگفتم که این کاست به جون من بسته است . ازش گرفتم و از اون به بعد دو تا کاست در شب سرد زمستانی دارم</p>
<p align="right">دو سال پیش که با نسیم آشنا شدم وقتی فهمیدم پدرش چه کسی است از خوشحالی گریه کردم . بهش گفتم من حتمن باید کار خوبی انجام داده باشم که با تو همکار شده باشم.  فکر می کردم یک قدم به محمد نوری نزدیک شدم</p>
<p align="right">حالا محمد نوری رفته و هنوز توی سر من این نوا هست تا ابد</p>
<p align="center"><strong>ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس <br />
  چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم </strong></p>
<p align="center"><strong>ما برای بوسیدن خاک سر قله ها <br />
   چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم </strong></p>
<p align="center"><strong>ما برای آنکه ایران خانه ی خوبان شود <br />
  رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم  </strong></p>
<p align="center"><strong>ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود <br />
  خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم </strong> </p>
<p align="right"> </p>
<p align="right"> </p>
<p align="right"> </p>
<p align="right"> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://faraz.ca/blog/archives/125/feed/</wfw:commentRSS>
		</item>
	</channel>
</rss>
